یک هنر یا بهتر بگم راهکار خیلی مهم برای زندگی توی این روزگار میتونه این مورد باشه که میزان توقعمون رو از عالم و آدم به حداقل برسونیم (محدودهای نزدیک به صفر). این حرف قلمبه سلمبه یا یک پند و اندرز گذرا نیست، این واقعا یک کلید ارزشمند برای خودکنترلیه حداکثری و به حداقل رسوندن حس نا امیدی هستش. بهتره بگم یک مهارت، که هرچقدر بیشتر تمرین بشه – هم اثربخش تر خواهد بود و هم کاربردش برای رسیدن به آرامش عمیق واقعی رو بیشتر میبینیم. اینجوری خلاصه کنم که من خودم رو استاد درش نمیبینیم ولی هروقت بهکار بستمش اثر مثبتاش توی زندگی خودم رو دیدم و اگر هم جاهایی بوده که از شدت خشم و حس تاسفی که بعد از اینکه کار از کار گذشته بوده بهش نگاه کردم؛ دیدم که به عنوان یک ناظر این من بودم که استفاده ازش رو از دست دادم و صد افسوس که چرا از قدرتش بهره نبردم. خلاصه اینکه میخوام توی این نوشتۀ کوتاه مسلحتون کنم به یک ابزار خوب برای راحت تر زندگی کردن و راهکار رو پله به پله توضیح خواهم داد.
البته که لازم به ذکر هست که با دیدن دو ویدیو که در انتها لینکهاشون رو برای ارجاع بیشتر قرار میدم به این دیدگاه فوقالعاده رسیدم و نیاز میدونم حتما این دو رو ذکر کرده باشم – چه از نظر اخلاقی و چه از این نظر که ممکنه اونها متممای مناسب برای عمیقتر شدن شما هم باشند.
پنج مرحله (فایده) از به صفر رسوندن توقع:
1- وقتی که انتظارت رو از بقیه به صفر میرسونی، دیگه هیچ رفتاری از بقیه غافلگیرت نمیکنه…
این مورد باعث میشه موتور خشم روزانه ات خاموش بشه. مارکوس اورلیوس یه تمرین روزانه برای انجام این کار داشته و خودش اسمش رو گذاشته: “مواجهه با دنیا”. اینطور که هر روز که از خواب بیدار میشده به خودش اینها رو یادآوری میکرده. “امروز با آدمهای فضول، ناسپاس، گستاخ، حسود و نامهربان روبرو خواهم شد؛ آن افراد اینگونه اند چون نمیتوانند خیر را از شر تشخیص دهند- اما هیچکدام نمیتوانند به من آسیب بزنند”. اگر تو هم با خودت اینها رو تکرار بکنی و ملکۀ ذهنت بشه، اینجوری دیگه با خودت نمیگی: یعنی چطور طرف تونست اینقدر احمق باشه که اون کار رو بکنه. نیچه هم یک مفهوم داره به اسم عشق به سرنوشت (Amor Fati). اون مسئله رو با یک فرمول بیان میکنه. “فرمول عظمت یک انسان= هیچ چیزی غیر آن چیزی که هست، نخواد- نه در گذشته، نه در آینده.” ما باید حماقت انسانها رو مثل باریدن باران و وزیدن باد ببینیم؛ یک چیز طبیعی که نباید باهاش جنگید. وقتی توقعت صفر بشه دیگه انرژیت رو پای اصلاح کردن یا حرص خوردن از آدمهای گذرا، خرج نمیکنی. سنگینی حرف یا رفتار ابلهانه اونها رو میگیری و توی ذهن خودت تبخیرش میکنی. و با این کار کنترل آرامشت رو از دست افراد دیگه درمیاری و سُکان رو خودت توی دست میگیری. تو دیگه قربانی یا شاکی نیستی. تو ناظری هستی که از بالا بازی رو نگاه میکنه و کنترل اعصابش رو دست هیچکس نداده.
2- وقتی توقعت از آدمها صفر میشه، اونها رو انوجوری که واقعا هستند میبینی؛ نه اونجوری که خودت دلت میخواد…
رنج های بزرگ توی روابط اصلا تقصیر آدم ها نیست. تقصیر اصلی به گردن تصویر خیالی و فانتزی است که تو توی ذهنت از اونها ساختی. ما معمولا با آدم واقعی رو به رومون زندگی نمی کنیم، ما با توقعی که از اون آدم داریم و در اصل تصویری که ساختۀ ذهنمون از طرف مقابل هست زندگی می کنیم. مثلا توقع داریم که شریک عاطفی یا شریک تجاریمون فلان مسئله بدیهی رو بفهمه و خودش متوجهش باشه و وقتی که نمیفهمه، جوری بهم میریزیم که انگار بهمون خیانت شده. این مورد توهم انسانها رو نابود میکنه؛ خیلی وقت ها آدمها نمیتونن حقیقت رو بپذیرن چون حقیقت، توهم اونها رو نابود میکنه. ما خیلی وقته که داریم از این حقیقت فرار میکنیم؛ چون پذیرش این موضوع اون فانتزی های قشنگی که از اطراف و اطرافیانمون ساخته بودیم رو دود میکنه و از بین میبره.
اروین یالوم (روانشناس بزرگ اگزیستانسیالیست) در این مورد بیان جالبی داره: “بزرگترین بخش بلوغ روانی این هست که بپذیریم هیچکس توی این دنیا مسئول برآورده کردن فانتزی های تو دربارۀ شعور بقیه آدمها نیستش. این یعنی جهان و آدمهاش هیچ تعهدی به تو ندادن که هم سطح تو فکر کنند. این توئی که داری خواسته های غیرمنطقی رو به اونها تحمیل میکنی.”
نیچه هم زمانی که از اخلاق گلهای صحبت میکنه جالبه: “اکثریت تودۀ مردم براساس غریزۀ جمعی حرکت میکنند نه تفکر عمیق فردی. وقتی انتظارت رو صفر میکنی در واقع داری این توهم رو نابود میکنی و میپذیری که نمیشه از توده، انتظار یک انسان آزاده و عمیق رو توقع کنی.” تو آدمها رو بدون روتوش میبینی و این یعنی آغاز بلوغ واقعی.
در واقع یک مورد بین رشتهای در مورد مغز انسان هست که به علوم اعصاب و روانشناسی برمیگرده و توی این ویدیو به شکلی کامل و البته علمی بررسی میشه که مغز ما انسانها در طول تکامل مجبور بوده اینطور رشد کنه که ترکیبی از این دو رو داشته باشه: تصویری از واقعیتی که در این دنیا وجود داره و تصویری که اون برای خودش میسازه (لازمهای برای بقاء).
چرا اصرار داریم که بقیه، چیزها رو همونجوری بفهمند که ما میفهمیم؟
چرا وقتی یکنفر درک درستی از حرف یا کار ما نداره احساس خفگی میکنیم؟
ریشه اش در یک خطای شناختی پنهان هست. در اصل ما فکر میکنیم که یک حقیقت تا زمانیکه توسط یک ناظر بیرونی تائید یا فهمیده نشه، ارزش و رسمیت نداره. برتراند راسل: “بحثی را که نه تو قانع میشی، نه طرف مقابلت؛ با یک لبخند تمامش کن.” با صفر کردن توقع به این خودکفایی فلسفی میرسی که دیگه ارزش کارهات رو از جهان بیرون گدایی نکنی، توی خودت تعریفش کنی و همونجا هم جشن بگیریش. تو با مردم قهر نمیکنی، بلکه رابطه هاتو از یک نیاز حیاتی برای تایید شدن به یک انتخاب آگاهانه برای همزیستی تغییر میدهی.
4- فرار نکردن از تنهایی: وقتی که انتظارت از آدمها پایین بیاد از تنهایی فرار نمیکنی بلکه به یک آرامش مستقل و باشکوه میرسی…
چرا همۀ آدمها دوست دارند که از سمت دیگران درک بشوند؟
چرا اصرار داریم بقیه ما رو بفهمند و تائید کنند؟
ریشه اش برمیگرده به یک ترس وجودی و عمیق: ترس از تنهایی – دراصل ما میخواهیم به خودمون یکجورایی کلک بزنیم و باور کنیم که جامعه با ما همزبانه، تا مبادا مجبور بشیم با این واقعیت روبرو بشیم که در نهایت توی این هستی تک و تنها هستیم. بخاطر همین ترس هست که ما سالهاست داریم لوِل فکری و اصالت فکری خودمون رو پایین میاریم تا همرنگ جماعت بشیم و صندلیمون رو توی جمع حفظ بکنیم، اما تراژدی اصلی دقیقا همینجا اتفاق میفته؛ وقتی برای فرار از تنهایی توقعت رو بالا میبری و وارد بازی تودۀ مردم میشی، با حرفهای عادی لبخند میزنی اما درونت داره از پوچی منفجر میشه. نیچه برخلاف تصور خیلیها آدم منزوی و مغروری نبود که از اول با مردم قهر باشه، اون اتفاقا بین مردم خیلی رفت و آمد داشت تا بتونه یک پناهگاهی پیدا کنه اما بعد یک مدت به یک نکتۀ خیلی مهمی رسید: “من برای این به میان انسانها رفتم که تنهاییام را فراموش کنم؛ اما فهمیدم که تنهایی در میان آنها، هولناکترین نوع تنهایی است.” وقتی توقعات رو صفر میکنی، تو دیگه حاضر نیستی عمق افکارت، سلیقهات و صلح درونیت رو باج بدی تا فقط یک ارتباط فیک و توخالی رو حفظ کنی. و تهش اینطوری میشه که از یک تنهایی دردناک و طلبکارانه هجرت میکنی به یک انزوای باشکوه و خودخواسته. توی این بلوغ تو دیگه با دنیا قهر نیستی، از آدمها کینه نداری و اتفاقا وقتی باهاشون مواجه میشی خیلی محترمانه رفتار میکنی، اما دیگه نیازی نداری که اونها دیدگاه تورو نسبت به زندگی بفهمن و بهت حس امنیت بدن. تو یاد میگیری که چطور با افکار خودت، با اهداف خودت، با کتابها و تک و توک آدمهای اصیلی که واقعا هم فرکانست هستن، خلوت بکنی.
5- ابزاری برای شناخت خود -یا- چطور رو مخ بودن بقیه رو تبدیل به ابزاری برای شناخت خودت میکنی…
اگر که من واقعا پذیرفتم که ظرفیت درک و شعور آدمها محدوده و نباید ازشون انتظار داشته باشم، پس چرا هنوز بعضی رفتارها یا حماقت ها اینقدر بهمم میریزه؟
چرا با اینکه میدونم بارون میباره و باد میاد اینقدر عصبانی نمیشم، اما از کج فهمی یک آدم خاص، درونم یهو اینقدر بهم میریزه؟
پاسخ نیچه: “هرکسی که با هیولا میجنگد باید مراقب باشد که در این مسیر خودش تبدیل به هیولا نشود؛ اگر به اعماق تاریکی پرتگاه خیره شوی، اعماق تاریک پرتگاه نیز به تو خواهد نگریست.” پاسخ یونگ: “هرچیزی که توی دیگران ما را آزار میده، میتونه چراغی باشه برای شناخت بهتر خودمان.”
این یعنی بیشعوری و رفتارهای سمی دیگران در اصل همان تبدیل شدن به هیولاست. وقتی که توی ذهنت مدام به حماقت شون خیره میشی یا باهاشون میجنگی، کم کم این خشم و تلخی و تاریکی رو درون خودت هم بیدار میکنی. تو هم تبدیل میشی به یک آدم سمی. اینجاست که میتونی به توصیه یونگ عمل کنی و درون خودت رو جست و جو کنی. مثلا اگر یکنفر دروغ میگه و تو ناراحت میشی بخاطر اینه که خودت جایی دروغ گفتی و اینجوری میخوای فرافکنی کنی تا ذهنت آرام بگیره! یونگ خیلی روی این مسئله تاکید میکنه و نظرش هم این هست که میگه: “خیلی وقتها رفتارهای بدی که توی بقیه داریم میبینیم و آزارمون میده و رو مخمون میره رفتارهایی است که خودمون هم داریم انجامش میدیم، ولی با این روش خودمون رو توجیه میکنیم که ما اون کار رو انجام ندادیم.” پس وقتی انتظارمون رو صفر میکنیم ، شمشیر جنگیدن رو زمین میگذاریم و دیگه با هیولاها نمیجنگیم، از پرتگاه میایم عقب تر و نگاه رو می چرخونیم به درون خودمون؛ اینجا دیگه اون آدمها دشمن ما نیستند بلکه وزنههای یک باشگاه بدنسازی روانی هستند که دارن روح ما رو قویتر میکنند. ما میفهمیم که ایراد کارمون کجاست و بجای اینکه از اونها دلخور باشیم، خودمون رو ارتقا میدیم.
از نیچه و یونگ هم که عبور کنیم این قسمت چون ابزار اصلی ماست و روش تاکید دارم رو یکم وطنی میبرم جلو و با این شعر از مولانا شروعاش میکنم:
این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا
این ویدیو از مرحوم مشیری میتونه کمک کننده باشه:
سپنتا مینو در مقابل انگره مینو
و این آموزه از زرتشت هم میتونه چراغ راهی معتبر برای حتی امروز ما باشه که با خرد جمعی ما ایرانیها هم سازگاری بالایی داره. مفهوم سپنتا مینو و انگره مینو.
ذهنهای مجزا درون انسان:
سپنتا مینو -> ذهن بسط یافته و رو به گسترش (منِ برتر)
انگره مینو -> ذهن منقبض و محدود کننده (منِ کمتر)
سپنتا مینو: ذهنیتی که واقعیت درونی رو از دورن به بیرون پدید میاره.
انگره مینو: ذهنیتی که ویران میکنه، دست به خودتخریبی میزنه و همون ذهنی هست که باعث میشه تو مدام یک واقعیت تکراری و یه چرخه معیوب رو در زندگی تجربه کنی (مثل نشخوار فکری).
آیین زرتشتی به این باور داره که حالت سپنتا مینو یا منِ برتر در واقع وضعیتِ طبیعی و اولیۀ خود ماست؛ اما ما در طول زندگی، لایه به لایه شرطی شدن ها و مفهوم های محدود کننده رو روی اون تلمبار میکنیم.
برای مثال اگر به اخبار نگاه کنیم، تلاشش این هست که بیشتر کاستی ها و اخبار منفی رو منتشر کنه. چرا؟ چون آدم ترسیده و نا امید راحت تر کنترل میشه.
پنج حالت روحی که کسانی که ابزار کنترل رو در دست دارن، سعی میکنند ما رو در اونها نگه دارن وجود داره. (کتاب “قدرت در برابر اجبار” از دیوید هاوکینز) اونها رو بصورت پنج سطح از آگاهی بیان میکنه به نام Map of Consciousness ، در این دسته بندی از 0 تا 1000 وجود داره اما اکثریت در پایین دسته بندی گیر کرده اند. پنج فرکانسی (البته که با احتیاط از واژۀ فرکانس استفاده میکنم)، که ما رو داخلش اسیر کردن: غرور، ترس، خشم، حس گناه و شرم.
چیزی که جالبه این هست که هرکدوم از ما یه تریگر مخصوص درون خودمون برای فعال شدن اونها داریم.
وظیفۀ هر کدوم از ماست که این ماشههای فعال کنندۀ درونی خودمون رو بصورت یک ناظر بیرونی بتونیم شناسایی کنیم؛ اگر اونها شناسایی بشن بعد میتونیم اونها رو نظاره کنیم و تحت کنترل دربیاریم و خودمون رو ازشون جدا کنیم. اینها همون احساس های منقبض کننده ای هستند که ما رو در وضعیت فعلی نگه میدارن. تا حالا دقت کردی که وقتی حس ترس یا استرس داری وضعیت درونیت چطور میشه؟ دقیقا بدنت منقبض میشه، دیگه دلت نمیخواد خودت رو به دنیا نشون بدی و بزرگ بشی. فقط میخوای بری تو لاک خودت و عقب نشینی کنی. اون موقع دیگه انرژی برای انجام هیچ کاری نداری. در حالی که اگر حس کنی که ظرف وجودیت اینقدر پر و لبریزه که داره سرریز میکنه اونوقت میتونی ظرف دیگران رو هم پر کنی.
یک مثال خیلی واضح این میتونه باشه: زمانیکه ابرها رو از جلو خورشید کنار بزنی، نور خورشید خود به خود و بصورت ذاتی شروع به تابیدن آزادانه و بیدریغ میکنه، و این وضعیت طبیعی اون هست؛ درست مثل وضعیت پیشفرضِ وجودی ما که همون سپنتا مینو هست (همون خودِ برتر) اما ما در طول زندگی با شرطی شدنهای اجتماعی بزرگ میشیم. یاد میگیریم که فلان چیز خوبه، فلان چیز بده. توی این دنیای دو قطبی به شبکه های اجتماعی نگاه میکنیم، به آدمهای دور و برمون نگاه میکنیم و جامعه به ما یاد میده که از یه سری چیزها باید بترسیم و از یه سری چیزهای دیگه باید خجالت بکشیم و شرمنده باشیم. ما توسط ساختارهای قدرتمندی شرطی میشیم که از این به بعد اسم اونها رو میذاریم پاندولها. پاندولها میخوان تا ما رو توی این احساسهای سطح پایین نگه دارن تا بتونن راحت تر روی ما سوار بشن و ما رو کنترل کنند.
یوگی های باستان این مسئله رو چطور ممکن میساختن؟ اونها دو موجودیت تعریف میکنن بازیگر (character) و مشاهدهگر (observer). افکار میتونن تماشا بشن، احساسات میتونن حس بشن، یعنی یه ناظر وجود داره که میتونه حس شدن احساسات رو مشاهده کنه.
یه تغییر کوچک که میتونیم توی زندگی مون ایجاد کنیم این باید باشه: هروقت هرچیزی توی زندگیت ظاهر شد که خواست توجهت رو بدزده، مثلا یهو از یه موضوع ترسیدی یا دچار شک و تردیدی شدی، بجای دست و پا زدن برای اینکه غرق اون مسئله بشی و بخوای با منطق و دلیل تراشی ازش بیای بیرون، فرمون رو بچرخون. توجهت رو از اون چیز بیرونی بردار و بیار به درون؛ فقط تماشا کن. اون احساسی که توی بدنت بالا اومده رو تماشا کن. افکاری که دارن توی سرت چرخ میزنن رو تماشا کن؛ خیلی ساده از وضعیت واکنش نشون دادن شیفت کن به وضعیت تماشا کردن. اینجوریه که تو از معلول بودن سفر میکنی به سمت علت. تنها راهی که بتونی از معلول بودن تبدیل بشی به خود علت بودن اینه که دست از واکنش برداری و پیشقدم (pro-active) بشی.
مفهوم درون به بیرون که سپنتا مینو نمایندگی میکنه و همچنین مفهوم ناظر بودن بجای واکنشی بودن، اصلا مفاهیم دست کمی نیستند. مطمئن هستم که این دو، ذهنیت و ابزار خوبی میتونن باشن که با خردمندی رابطهای مستقیم دارن. برای بدست آوردن این دو اول نیاز هست که سعی کنیم در موارد مختلف ذهنیت سپنتا مینو رو ملکه ذهنیتی خودمون قرار بدیم و دوم اینکه از ابزار ناظر بودن بجای واکنش نشان دادن فوری استفاده کنیم که هر دو به عنوان مهارت فقط با تمرین و تکرار تقویت میشوند.
By Jeff Hawkins, With a foreword by Richard Dawkins
فهرست
پیشگفتار از ریچارد داوکینز
بخش۱: یک فهم جدید از مغز
۱)مغز قدیم—مغز جدید
۲)ایده بزرگِ ورنون مونتکاسل
۳)مدلی از دنیا در سر شما
۴)مغز اسرار خود را فاش میکند
۵)نقشهها در مغز
۶)مفاهیم، زبان، و تفکر سطح بالا
۷)تئوری هزار مغزِ هوشمندی
بخش۲: هوشمندی ماشینی
۸)چرا هیچ «ه»ای در هم(هوش مصنوعی) نیست
۹)زمانی که ماشینها آگاه نیستند
۱۰)آینده هوش ماشینی
۱۱)خطرات وجودی(ماهوی) هوش ماشینی
بخش۳: هوشمندی بشری
۱۲)اعتقادات اشتباه
۱۳)خطرات وجودی هوش انسانی
۱۴)ترکیب مغزها و ماشینها
۱۵)برنامهریزی برای بشریت
۱۶)ژنها در مقابل دانش
افکار نهایی
پیشگفتار از ریچارد داوکینز
این کتاب را در تختخواب نخوانید. نه اینکه ترسناک باشد. باعث دیدن کابوس هم نمیشود. اما بسیار وجدآور است، همچنین بسیار مهیج، که ذهن شما را به چرخش در طوفانی از ایدههای محرک و پرشور میبرد – که میخواهید یورش برده و به کس دیگری بگویید بجای اینکه به خواب بروید. نویسنده این پیشگفتار یک قربانی از این طوفان است، و من انتظار دارم که خودش را نشان بدهد.
‘چارلز داروین’ به نسبت دیگر دانشمندان غیرمعمول مینمود، با انجام دادن کارهایش خارج از دانشگاهها و بدون کمکهای مالی دولتی برای انجام تحقیقاتش. جف هاوکینز هم شاید یک معادل از دانشمند جنتلمنی از ‘سیلیکونولی’ به نظرها نیاید ولی–خوب شما همان توازن را درمییابید. ایدهی قدرتمند ‘داروین’ خیلی انقلابیتر از آن بود که بهعنوان یک مقالهی کوتاه مطرح شود، همچنین مقالات مشترک ‘داروین-والانس’ در سال 1858 همه اینگونه بودند اما نادیده گرفته شدند. همانگونه که خود ‘داروین’ گفته، ایده او میبایست در طول یک کتاب تشریح میشده است. به اندازهی کافی مسجل است که یکسال بعد کتاب عظیم وی بنیان های ویکتوریایی را به لرزه درآورد. با کتاب تئوری هزار مغز ‘جف هاوکینز’ نیز باید با همین روشِ-به طول یک کتاب-مواجه شد. و برای این مفهوم از چارچوبهای مرجع که میگه — “خود عملِتفکر، نوعی حرکت است”—زده تو خال! این دو ایده خود بهتنهایی میتوانند یک کتاب را پر کنند. با اینحال این همش نیست.
‘تی.اچ.هاکسلی’ یک جمله مشهور در انتهای کتاب ‘در مورد منشا گونه ها’ دارد، “چگونه اینقدر احمق بودم که بهش فکر نکرده بودم”. لزوما نمیگم که همهی عصبشناسها هم با تمام کردن این حاضر همین جمله رو با خودشون خواهند گفت، کتاب فعلی پر است از ایدههای مهیج، نه فقط یک ایدهی بزرگ مانند ایدهی ‘داروین’.
مشکوک هستم که نه فقط ‘تی.اچ. هاکسلی’ که حتی سه نوهی نابغهی او هم عاشقش میشدند: ‘اندرو’ بخاطر اینکه کشف کرد که تکانهی عصبی چگونه عمل میکند (‘هادکین’ و ‘هاکسلی’ در سیستمهای عصبی هم رده ‘واتسون’ و ‘کریک’ هستند)؛ ‘الدوس’ بخاطر سفرهای رویایی و شاعرانهاش به دورترین نقاطی که ذهن دسترسی دارد؛ و ‘جولین’ بخاطر شعری که نوشته و در آن به ستایش ظرفیت مغز برای ساختن یک مدل از واقعیت پرداخته است، یک عالم کوچک از کیهان:
دنیایی از چیزها به ذهن نوزادی تو وارد شد
برای سکونت در آن کابین کریستال
درون دیوارهایش غریبترین یاران یکدیگر را ملاقات کردند
و چیزها به افکار تبدیل شده و نوع خود را گسترش دادند
در یکآن، واقعیت مادی توانست
روح پیدا کند. و تو و واقعیت به زیرِ دِینی متقابل رفتید
در آنجا عالم کوچک خود را بنا نهادی – که
برای خودِ کوچکش عظیمترینِ وظایف را مقرر ساخت.
مردگان میتوانند در آنجا زندگی کنند و با ستارگان به صحبت نشینند:
استوا با قطب سخن میراند، و شب با روز؛
روح میله های مادی جهان را از بین می برد—
یک میلیون انزوا میسوزد و از بین میرود.
عالم میتواند زندگی کند و کار کند و برنامهریزی،
در انتها خدا در ذهن بشر شکل میگیرد.
مغز در تاریکی نشسته، و تنها با رگباری از تکانههای عصبیِ ‘اندرو هاکسلی’ میتواند به دنیای خارج دسترسی داشته باشد. یک تکانهِعصبی از چشم تفاوتی با آن یکی که از گوش میآید یا از انگشتبزرگ فرقی ندارند. همهی آنها در آخر در مغز هست که دستهبندی میشوند. ‘جف هاوکینز’ اولین دانشمند یا فیلسوف نیست که پیشنهاد میدهد که واقعیتی که ما درمییابیم در اصل یک واقعیتِ ساخته شده است، یک مدل، که توسط بولتنهای پخششده از حواس، بروزرسانی و مطلع میگردند. اما فکر میکنم ‘هاوکینز’ اولین نفر است که بهشیوایی این ایده را بیان میکند که نه فقط یک مدل که هزاران مدل از آن وجود دارد، که هرکدام بصورت مرتب در ستونهایی پُشتهوار کورتکس مغز را تشکیل دادهاند. حدود 150/000 از این ستونها وجود دارند که ستارههای بخش ابتدایی کتاب هستند، در کنار چیزی که او “چارچوبهای مرجع” مینامد. تزِ ‘هاوکینز’ درمورد هر دو اینها بسیار وسوسهبرانگیز هست و باید دید که دیگر دانشمندان علوم مغز چگونه پذیرای آن خواهند بود: البته، من شک دارم. ایدهای کمتر جذاب او در مورد ستونهای قشری و فعالیتهای آنها در مدلسازی-جهان، نیمه-خودکار است. چیزی که “ما” دریافت میکنیم به نوعی یک اجماع دموکراتیک بین آنهاست.
دموکراسی درمغز؟ اجماع و حتی اختلافنظر؟ چه ایدهی نابی. این تِم غالب کتاب است. ما انسانهای پستاندار قربانیان یک اختلافِ مکرر هستیم: یک کشمکش بین مغزِ قدیمیِ خزندهمان که بصورت ناخودآگاه ماشین بقا را راه میبرد و نئوکورتکسِ پستاندارمان که فرمان بدست روی صندلی راننده نشسته است. این مغز جدید پستانداریمان –غشاء مغزی– فکر میکند. این جایگاه خودآگاهی است، جایی که از گذشته،حال و آینده مطلع است و دستورالعملها را برای مغز قدیمی میفرستد تا اجرا کند.
مغز قدیمی در مدرسه انتخابِطبیعی طی میلیونها سال بوده است زمانی که قند برای بقا کمیاب و باارزش بوده، او میگوید “کیک. کیک میخوای. اممم، بهم بده.” مغز جدید اما در مدرسه کتابها و دکترها صرفا طی دهها سال بوده، در دورهای که قند به وفور بوده است، او میگوید “نه-کیک-نه. بههیچوجه. لطفا اون کیک رو نخور.” مغز قدیمی میگوید “درد، درد، دردِ دردناک، فورا کاری کن که درد متوقف بشه.” مغز جدید میگوید “نه، نه، زیر شکنجه طاقت بیار، به کشورت با تسلیم شدن خیانت نکن. وفای به کشور و فرماندهات حتی از جون خودت هم بااولویتتره.”
تعارض بین مغز قدیمیِ خزندهمان و مغز جدیدِ پستاندار ما پاسخ به این معما که “درد کشیدن چرا اینقدر دردناک است؟” را امکانپذیر میکند. از همهچیز که بگذریم، درد برای چیست؟ درد یک نماینده برای مرگ است. درد یک هشدار برای مغز است که، “اون کار رو دوباره نکن: سربهسر یک مار نزار، دست به خاکستر نزن، از ارتفاع بلند نپر. ایندفعه فقط دردت میگیره؛ دفعه بعد ممکنه بکشتات.” اما حالا ممکنه یک ذهنِ مهندسی بگه چیزی که اینجا نیاز داریم میتونه معادل یک پرچمِ بدوندرد در مغز باشه. زمانی که پرچم بلند شد، فقط هرکاری که انجام دادی رو تکرار نکن. اما بجای پرچم بدون درد مهندسی شده چیزی که ما دریافت میکنیم درد هست–که اغلب هم طاقتفرسا و غیرقابل تحمل هست. چرا؟ مگر مشکل پرچم احساسی چی هست؟
جواب احتمالا در مناقشهای که برای روندهای طبیعی تصمیمگیری مغز وجود دارد خوابیده است: کشمکش بین مغز قدیمی و مغز جدید. میتونه برای مغز جدید خیلی راحت باشه که رای مغز قدیمی رو رد کنه، سیستم پرچمِ بدوندرد هم کار نمیکنه، شکنجه هم همینطور.
مغز جدید میتواند آزادانه پرچمِ فرضی من رو نادیده بگیره و هر تعداد نیشِ زنبور یا پیچخوردگی مچپا یا هر شکنجهای رو تاب بیاره اگر، به هر دلیلی “خودش دلش بخواد.” مغز قدیمی، که واقعا به بقا “اهمیت” میده تا ژنها رو منتقل کنه، ممکن هست به اعتراض بیهوده بپردازه. ممکنه که انتخابطبیعی، به منظور بقا، “پیروزی” مغز قدیمی را با ایجاد دردهایی دردناک تضمین کند که مغز جدید نتواند آنها را نادیده بگیرد. به عنوان مثالی دیگر اگر مغزِقدیم از خیانتی که در راه هدفِ داروینیِ آمیزشجنسی “آگاه” بود، استفاده از کاندوم بدونشک عملی دردناک میشد.
‘هاوکینز’ همقطار با دانشمندان و فیلسوفانِ آگاهی است که برای ‘دوئالیسم’ اعتباری قائل نیستند: هیچ روحی در ماشین وجود ندارد، هیچ روحِ ترسناکی که از مرگِ سخت افزار جانِ سالم بدر ببرد نیست، هیچ تئاترِ ‘دکارتی’ (اصطلاح معروف ‘دن دنت’) که در آن یک صفحهنمایش رنگی درحال پخش فیلمی برای ‘خودِ بیننده’ باشد نیست. درعوض ‘هاوکینز’ چند مدل از جهان را پیشنهاد میکند که ریزکیهانهایی را متشکل میشوند که مطلع و تنظیمشده توسط بارشِ تکانههای عصبی هستند که در قالب حواس لبریز میشوند. البته ‘هاوکینز’ با دید بلندمدت منکر احتمال آپلود کردن مغز به کامپیوترها و فرار از مرگ نمیشود، اما موافق نیست که این عمل میتونه خیلی باحال باشه.
در کنار مدلهای مهم مغز، مدلهای خود بدن هم وجود دارند و جاهایی که میبایست تقابل میکنند با این موضوع که حرکات خود بدن چگونه دیدگاه ما را نسبت به دنیای بیرون از دیوارهای زندانِ جمجمه تغییر میدهند. و این مرتبط است با مشغله اصلی بخش میانی کتاب، هوشمندی ماشینها. ‘جف هاوکینز’ همچون من احترام بالایی قائل است برای اون دسته از آدمهای هوشمندی که از دوستانِ خودش و من هستند و از رویکرد ماشینهای فوقهوشمند برای جایگزینِ ما شدن، مطیع کردن ما، یا حتی دور انداختن همه ما با هم ترس دارند. اما ‘هاوکینز’ از آنها نمیترسد، قسمتی از این عدم ترس به این علت که اونها ممکنه در شطرنج یا ‘گُو’ استاد باشن اما از پس مسائل پیچیده دنیای واقعی برنمیان. بچههایی که نمیتونن شطرنج بازی کنن، میدونن که مایع چطور میریزد، توپ چطور غلت میخوره، و سگها واق میزنند. اونها میدونن که چطور از مداد و ماژیک استفاده کنن، یا کاغذ و چسب. اونها میدونن چطور کتاب رو باز کنن و اون رو ورق بزنن. اونها همچنین یک تصور-از-خود دارن، و یک تصور-از-بدن، که اونها رو در دنیای واقعیِ فیزیکی قرار میده و به اونها اجازه میده که بدون کوچکترین زحمتی اون رو پیمایش کنن.
اینطور نیست که ‘هاوکینز’ قدرت هوشمصنوعی یا آیندهی رباتها رو دستکم بگیره، برعکس. اما فکر میکند که بروزترین تحقیقاتِ امروزی دارند به مسیر اشتباهی میروند. مسیر درست در نظر او این است که بفهمیم مغز چگونه کار میکند و با الگو گرفتن از این کارکردها با سرعتی بسیار بالا آنها را پیادهسازی کنیم.
و هیچ دلیلی وجود ندارد (به یقین بیاید این کار رو انجام ندیم) که کارهای مغز قدیمی رو الگو قرار بدیم، کارهایی که شامل شهوات و گرسنگیها هستند اعمالی که هوسها و خشمها رو شامل میشن یا ترسها و احساسات؛ که ما رو به اون سمتی خواهند کشوند که مغزِ جدید اونهارو مضر میدونه. مضر حداقل از منظری که ‘هاوکینز’ و من و به احتمال قریببهیقین شما اون رو مضر میدونید. او بسیار شفاف میگوید که ارزشهای روشنگرانه ما باید بسیار متفاوت و واگرا از ارزشهای اولیه و بدوی ژنهای خودخواه ما باشند—الزامی خام برای بازتولید به هر قیمتی. بدون یک مغزِ قدیمی به نظر او (که به نظر من میتواند بحثبرانگیز باشد) دلیلی وجود ندارد که از هوشمصنوعی نظر سوء ای نسبت به ما وجود داشته باشد، او معتقد نیست که خاموش کردن یک هوشمصنوعی کنجکاو، قتل به حساب آید: بدون مغزِ قدیمی چرا هوشمصنوعی ترس یا غم داشته باشد؟ چرا باید نیاز به بقاء را در خود ببیند؟
در فصل “ژنها در مقابل دانش” ما بدونشک با اختلافی که بر سر اهداف مابین مغز قدیم (که سرویسدهنده به ژنهای خودخواه هست) و مغز جدید (دانش) روبرو میشویم. این شکوه قشر مغزی بشر را میرساند—منحصربهفرد در مقابل همهی حیوانات دیگر و بیسابقه در تمامی ادوار زمینشناختی— این قدرت را داشته تا در مقابل دیکته کردنهای ژنهای خودخواه قدعلم کند. ما میتوانیم از سکس کردن لذت ببریم بدون اینکه تولیدمثل کنیم. میتوانیم زندگیمان را وقف فلسفه، ریاضیات، شعر، اخترفیزیک، موسیقی، زمینشناسی، یا گرمای عشق بشری کنیم. با سرپیچی از مغز قدیم که با استفاده از اصرارِ ژنتیکی میخواد به ما بگوید که اینها هدر دادن زمان است— زمانی که میبایست برای مبارزه با دشمنان و بدست آوردن هرچه بیشتر جفتها خرج میشد: “اینطور که بهنظر من میرسد، ما باید یک انتخاب مهم انجام دهیم. یا باید طرفدار مغز قدیم باشیم یا مغز جدید. بطور ویژه آیا میخواهیم که آیندهمان توسط فرآیندهایی که ما را تا به اینجا رساندهاند رقم بخورد، فرآیندهایی مثل انتخابطبیعی، رقابت و روالی که ژنهای خودخواه دارند؟ یا میخواهیم که آیندهمان توسط هوشمندی و مِیلاش به فهمِ بیشتر دنیا رقم بخورد؟”
من با یک جمله از ‘تی. اچ. هاکسلی’ آغاز کردم که برای پایان کتاب منشاء از ‘داروین’ بسیار فروتنانه و دوستداشتنی نوشته بود. و با یکی از ایدههای بسیار جذاب ‘جف هاوکینز’ سخنم را تمام میکنم— او در چند صفحه جمعبندی میکند که مرا بسیار به یاد ‘هاکسلی’ میاندازد. احساس نیاز به یک سنگقبر کیهانی، چیزی که به کهکشان بگوید ما زمانی اینجا بودیم و قادر به اعلام حقیقتی، ‘هاوکینز’ این نکته را یادآور میشود که همهی تمدنها زودگذر بودهاند. در مقیاس با زمان جهانی، بازه بین اختراع ارتباط الکترومغناطیس و فنای آن مانند تابش یک کرم شبتاب است. احتمال اینکه یک تابش با تابشای دیگر همزمانی داشته باشد متاسفانه بسیار کم است. پس چیزی که ما نیاز داریم که من آنرا —سنگ قبر— نامیدم، یک پیام است که نگوید “ما اینجا هستیم” بلکه بگوید “ما زمانی اینجا بودهایم”. و این سنگ قبر باید طول مدتی در مقیاس کیهانی داشته باشد: نه تنها باید از پارسکها(پارسک-یکی از واحدهای سنجش مسافت در ستارهشناسی است که برابر با 30/9 تریلیون کیلومتر یا 3/26 سالنوری است) قابلرویت باشد بلکه میبایست میلیونها چه بسا میلیاردها سال طولعمر داشته باشد تا بتواند بعد از انقراض ما هم این پیغام را به تابش بعدیِ هوشمندی پس از ما که توانایی رهگیری آنرا داشته باشد برساند. ارسال پیام عددهای اولیه یا اعداد متشکلِ عدد “پی” آنرا قطع نمیکنند، نه بهعنوان یک سیگنالِ رادیویی نه پرتوهای لیزری، بههیچوجه. آنها قطعا هوشمندیِ بیولوژیک را اعلام میکنند، که همین هم موجب شده تا روی پروژه “SETI”(جستجو برای هوشمندیِ فرازمینی) و موارد علمی تخیلی سرمایهگذاری کنیم با وجود اینکه آنها خیلی کوتاه و در حال حاضر نیستند. پس، چه سیگنالی میتواند طولعمر بالایی داشته باشد و از فاصلهی بسیار زیادی قابلتشخیص باشد؟ اینجا همانجایی است که ‘هاوکینز’، ‘هاکسلی’ درونی من را برمیانگیزد.
امروز فرای ماست ولی درآینده، قبل از اینکه تابش کرمشبتاب ما تمام شود، ما میتوانیم در مدار خورشید دستههایی از ماهوارهها را قرار دهیم که —میتوانند از نور خورشید تغذیه کرده و بهطور طبیعی میتوانند میلیونها سال پس از اینکه ما رفتهایم هم به چرخش خود ادامه داده و از دور دستها قابل تشخیص باشند— حتی اگر پیام این ماهوارههای چترگونه بصورت اعدادِ اول هم نباشد، میتواند بصورت بدونِاشتباهی این باشد: “حیات هوشمندی، اینجا بوده است”.
چیزی که من کمتر اینقدر خوشآیند یافتهام و میخواهم آنرا بصورت عکسنوشتهای به ‘جف هاوکینز’ برای تشکر از کتابِ درخشانش تقدیم کنم – یک پیام کیهانی بصورت کُدشده در قالب فواصل بین خوشههای نورونی (یا در مورد او میتواند ضد-خوشهها باشد همانگونه که ماهوارهها نور خورشید را میکاهند) که میتوانند بصورت کدهای یک نورون باشند.
این کتاب در مورد این است که مغز چگونه کار میکند، و طوری روی مغز کار میکند که هیچ چیز دیگری آنطور نمیتواند آنرا به نشاط آورد.
افکار نهایی
من دورنمایی دارم که هیچگاه از سرگرم شدن با آن سیر نمیشوم. در آن، عالم پهناوری را تصور میکنم با صدها میلیارد کهکشان آن و هر کهکشان شامل صدها میلیارد ستاره میشود. تصویری دارم که در اطراف هر ستاره، سیارههایی با تنوع بیانتها در آن هست. به نظرم این تریلیون شیء با اندازههای غولپیکرشان برای میلیاردها سال به آهستگی و در مدارهایی در خلاء ای پهناور به دور یکدیگر میچرخند. چیزی که مرا به وجد میآورد اینست که تنها چیزی که در عالم در این باره مطلع هست – مغز ماست. اگر به لطف مغزِمان نبود، چیزی وجود نداشت که درباره موجودیت آنها بدانیم. اینها همان سوالی را پیش میکشند که در ابتدای کتاب به آن اشاره کردم: اگر دانشی در مورد چیزی وجود نداشته باشد، اصلا میتوانیم بگوییم خود آن چیز وجود دارد؟ اینکه مغز ما چنین نقش منحصر به فردی را ایفا میکند، وجدآور است. البته که موجودات هوشمندی میتوانند در جاهای دیگری از عالم وجود داشته باشند، اما خود همین هم باعث میشود فکر کردن به این موضوع سرگرمکننده تر باشد.
تفکر دربارۀ عالم و منحصر به فرد بودن هوشمندی یکی از دلایلی است که خواستم دربارۀ مغز مطالعه انجام دهم. اما دلایل دیگر زیادی بر روی همین زمین هم وجود دارند. برای مثال، فهمیدن اینکه مغز چگونه کار میکند کاربردهایی در داروسازی و سلامت روح دارد. حل کردن اسرار مربوط به مغز منتهی به هوش ماشینیِ واقعی میشود، این چیزی است که به نفع همۀ وجوه جامعه میگردد، همانطور که کامپیوترها باعث شدند، همچنین باعث روشهای بهتری برای آموزش به کودکانمان میشود. اما نهایتا، برمیگردد به هوشِ منحصر به فرد خودمان. ما هوشمندترین گونه هستیم. اگر بخواهیم بدانیم واقعا که هستیم، پس باید بفهمیم که مغز چگونه هوشمندی را خلق میکند. مهندسی معکوس کردن مغز و فهمیدن درباره هوشمندی – به نظر من – مهمترین تلاش علمی ای است که بشریت آن را انجام خواهد داد.
زمانی که من این تلاش را آغاز کردم، فهم محدودی از اینکه نئوکورتکس چه میکند داشتم. من و دیگر عصبشناسان تصوراتی از اینکه مغز مدلی از دنیا را یاد میگیرد داشتیم، اما تصوراتی مبهم بودند. ما نمیدانستیم که چنین مدلی چه شکلی میتواند باشد یا اینکه نورونها چگونه آنرا میسازند. ما درگیر داده آزمایشگاهی بودیم و این کار سختی بود که آنها را بدون یک چارچوب تئوریک پیش ببریم.
از آن زمان تا به الآن عصبشناسان سراسر دنیا پیشرفت قابل توجهی داشتند. این کتاب تمرکز بر آنچه تیم من آموخته دارد. خیلی از آنها شگفتانگیز بودهاند، مانند آشکارسازی اینکه نئوکورتکس تنها یک مدل از جهان را شامل نمیشود بلکه حدود 150/000 سیستم مدلسازی حسی-حرکتی دارد. یا این اکتشاف که هرآنچه نئوکورتکس انجام میدهد مبتنی بر چارچوبهای مرجع(reference frames) است.
در قسمت اول این کتاب من به شرح تئوری جدیدی که نئوکورتکس چگونه کار میکند و چطور مدلی از جهان را فرا میگیرد پرداختم. ما اسم آن را “تئوریِ هزار مغزِ هوشمندی” گذاشتیم. امیدوارم شرح بنده واضح بوده باشد و استدلالهایم را قانعکننده دیده باشید. در یک نقطه من به این نتیجه رسیدم که در همانجا کار را تمام کنم. یک چارچوب برای فهم نئوکورتکس به اندازه کافی برای یک کتاب جاهطلبانه هست. البته فهمیدن مغز به صورت طبیعی موجب پیامدهای دیگری هم میشود، که همین باعث شد تا من ادامه دهم.
در بخش2 من این موضوع را مطرح میکنم که هوشمندی در هوش مصنوعی امروز وجود ندارد. هوشمندی واقعی نیازمند اینست که ماشینها مدلی از دنیا را فراگیرند از همان راهی که نئوکورتکس این کار را میکند. و موردی را باز میکنم که چرا هوش ماشینی خطری بالقوه ندارد، آنگونه که دیگران فکر میکند. هوش ماشینی یکی از مفیدترین تکنولوژیهایی خواهد بود که ما تابحال ساختهایم. مانند هر تکنولوژی دیگری، افرادی خواهند بود که از آن سوء استفاده کنند. که من از این موضوع بیشتر نگران هستم تا خودِ هوش مصنوعی. هوش ماشینی به خودیِ خود ریسک بالقوهای ندارد و مزایای آن – بنا به اعتقاد من – بسیار بیشتر از معایب خواهند بود.
نهایتا در بخش3 کتاب، من به وضعیت بشر از لنز هوشمندی و تئوری مغز نگاهی انداختم. همانگونه که شما هم احتمالا خواهید گفت، من برای آینده نگران هستم، برای رفاه جامعه بشری و حتی در نگاهی بلندمدت تر برای بقای گونۀ خودمان. یکی از اهداف خود من اینست که آگاهی نسبت به این موضوع که ترکیب مغز قدیم و اعتقادات اشتباه یک “خطرِ وجودی” هستند که به مراتب بزرگتر از تهدید فرض شدۀ هوش مصنوعی است. من راههای مختلفی را برای کاهش ریسکهایی که با آنها روبرو هستیم به مورد بحث گذاشتم. چندتای آنها مستلزم این هستند که ماشینهایی هوشمند بسازیم.
من این کتاب را نوشتم تا آنچه را که خودم و همکارانم دربارۀ هوشمندی و مغز آموختیم منتقل کنم. اما ورای بهاشتراکگذاری این اطلاعات، امیدوارم که برخی از شما مجاب شده باشید که روی آن کار کنید. اگر جوان هستید یا عمیقا در فکر یک تغییر حرفه هستید، ورود به زمینههای عصبشناسی و هوش ماشین را در نظر بگیرید. موضوعات بسیار کمی وجود دارند که جذابتر، چالشبرانگیزتر و مهمتر باشند. اگرچه باید این هشدار را بدهم: اگر به دنبال پیگیر بودن ایدههایی که در این کتاب مطرح کردم هستید، کار سختی در پیش دارید. هردوی علمهای عصبشناسی و یادگیری ماشین، زمینههایی وسیع با سُکونی بیاندازه هستند. شک کوچکی دارم، اصولی که اینجا تشریح کردم نقش مرکزی در هر دو ناحیه تحقیقاتی ایفا کنند، اما احتمالا سالها طول میکشد تا اتفاق بیفتند. در این حین، شما باید معین کنید و پرمنبع باشید.
یک خواسته دیگری دارم، که از همه است. امیدوارم یک روز هر شخصی که بر روی زمین زندگی میکند در مورد اینکه مغزش چگونه کار میکند یاد بگیرد. برای من این یک انتظار است، مانند، “اوه، تو یک مغز داری؟ این چیزی هست که باید در موردش بدونی.” فهرست چیزهایی که هر کسی باید بداند کوتاه است. از نظر من شامل این میشود که مغز از بخش جدید و بخشهای قدیمیتر تشکیل شده. شامل این میشود که نئوکورتکس چگونه یک مدل از جهان را یاد میگیرد، از آنجایی که بخشهای قدیمی تر مغز احساسات و رفتارهای بدویتر ما را ایجاد میکنند. شامل این میشود که چگونه مغز قدیم کنترل را در دست میگیرد، و ما باعث میشود کارهایی از ما سر بزند که میدانیم، نباید. و شامل اینکه چطور همۀ ما در معرض باورهای غلط هستیم و بعضی باورها چگونه فراگیر میشوند.
معتقدم هرکسی باید این چیزها را بداند، همانطوری که هرکس میداند که زمین به دور خورشید میچرخد و ملکولهای DNA ژنهای ما را کدگذاری میکنند و این که چطور دایناسورها برای میلیونها سال بر روی زمین زندگی میکردند و امروز منقرض شدهاند. این مورد مهم است. بسیاری از مشکلاتی که با آنها مواجهایم – از جنگها گرفته تا تغییرات اقلیمی – یا توسط باورهای غلط ایجاد شدهاند یا امیال خودخواهانۀ مغزِ قدیمی یا هر دوی آنها. اگر هر انسانی میفهمید که در سر او چه میگذرد، باور دارم که تضادهای کمتری داشتیم و آیندهای درخشان تر.
هرکدام از ما میتواند در این تلاش سهمی داشته باشد. اگر شما یک والد هستید، میتوانید به فرزندتان در مورد مغز بیاموزید همانطوری که یک سیب و پرتقال در دست میگیرید تا به فرزندتان در مورد منظومۀ شمسی چیزی بیاموزید. اگر کتابهایی برای کودکان مینویسید، این نکته را درنظر بگیرید که مواردی در مورد مغز و باورها در آن بگنجانید. اگر یک مربی یا معلم هستید، از خود بپرسید چگونه تئوری مغز میتواند جایی در برنامه آموزشی داشته باشد. خیلی از تشکلها اکنون مباحث مربوط به ژنتیک و تکنولوژیهای DNA را به عنوان بخش استانداردی از برنامۀ آموزشی دبیرستانها در نظر گرفتهاند. معتقدم اهمیت تئوری مغز به همان اندازه است، اگر بیشتر نباشد.
——————-
ما چه هستیم؟
چطور به این نقطه رسیدهایم؟
سرنوشتمان چیست؟
برای هزاران سال اجدادمان این سوالات بنیادین را پرسیدهاند. طبیعی است، که از خواب بلند شویم و خود را در جهانی پیچیده و اسرارآمیز بیابیم. هیچ دستورالعملِ راهنمایی برای زندگی و تاریخ و داستانِ پشتیبانی برای توضیح اینکه کل قضیه از چه قرار است وجود ندارد. ما بهترینِ خود را انجام میدهیم تا شرایط را قابل فهم سازیم، اما برای اکثریتِ تاریخ بشری، جاهل بودهایم. در شروعِ چندصد سالِ گذشته، شروع کردیم به پاسخ دادن به بعضی از این سوالات بنیادین. اکنون شیمیای که زیربنای اکثریتِ همۀ موجودات زنده است را فهمیدهایم. به درک روندهای تکاملی که گونۀ ما را تا به اینجا رسانیده رسیدهایم. و میدانیم که گونۀمان به تکاملاش ادامه خواهد داد و در زمانی در آینده، احتمالا منقرض خواهد شد.
سوالات مشابهی در مورد ما به عنوان موجوداتی مبتنی بر ذهن هم قابل پرسش هستند.
چه چیزی ما را هوشمند و خود-آگاه میسازد؟
چطور گونۀ ما هوشمند شد؟
سرنوشت هوشمندی و دانش، چه خواهد بود؟
امیدوارم توانسته باشم شما را قانع کنم که نه تنها این سوالات قابل پاسخ دادن هستند، بلکه ما روند عالیای برای پاسخ دادن به آنها داریم. همچنین امیدوارم که توانسته باشم شما را قانع کرده باشم که ما باید در مورد آیندۀ هوشمندی و دانش فارغ از آیندۀ گونۀ خودمان نگران باشیم. هوشمندیِ والاترِ ما منحصر به فرد است و تا جایی که میدانیم، مغز انسان، تنها چیزی در عالم است که میداند، عالمی وسیعتر وجود دارد. او تنها چیزی است که اندازۀ عالم، سن آن، قوانینی که بر طبق آن عمل میکند را بلد است. این همان چیزی است که دانش و هوشمندی ما را مستحق به نگهداری و حفظ میسازد. و این نوید را میدهد که روزی، همه چیز را متوجه شویم.
ما گونۀ (Homo sapiens) هستیم، انسانهای خردمند، آنقدر عاقل خواهیم شد که بتوانیم تشخیص دهیم که چقدر خاص هستیم، آنقدری که انتخابهایی بکنیم که منجر به بقایمان بر روی زمین شود، تا آنجا که ممکن است. و آنقدر عاقل که انتخابهایی انجام دهیم که ما را مطمئن سازند که هوشمندی و دانش بقاء بلندمدتتری خواهند داشت، هم روی زمینِ فعلیمان و هم در پهنۀ عالم.
خواندنیهای توصیه شده (هاوکینز)
افرادی که در مورد کار ما شنیدهاند اغلب از من در مورد خواندنیهایی که مربوط به یادگیری بیشتر در مورد نظریه هزار مغز و چیزهای مربوطۀ عصبشناسی آن میشود میپرسند. این مورد اغلب باعث میشود آهِ عمیقی بکشم، چون جواب سایدهای برای آن وجود ندارد، و اگر بخواهم صادق باشم، خواندن مقالات حوزه عصبشناسی کار مشکلی است. قبل از اینکه به شما مواردی برای مطالعه پیشنهاد کنم، چند توصیه عمومی دارم.
علم عصبشناسی چنان دایره مطالعاتی وسیعی دارد که حتی اگر تخصصِ بسیار نزدیکی با یکی از زیر مجموعههای آن داشته باشید، ممکن است دچار سختی با ادبیاتی که در تخصص دیگری از آن هست شوید. و اگر که در زمینه عصبشناسی کاملا تازهوارد هستید، شروع کار میتواند برایتان مشکل باشد.
اگر میخواهید در زمینۀ موضوع خاصی بیاموزید-مانند، ستونهای قشری(cortical columns) یا سلولهای شبکهای(grid cells) – و از پیش آشنایی با آن ندارید، در اینصورت توصیه میکنم با منابعی مثل ویکیپدیا شروع کنید. ویکیپدیا معمولا چندین مقاله در رابطه با هر زمینهای دارد، و بهسرعت میتوانید بین آنها با لینکهای مرتبط جابجا شوید. این سریعترین راهی است که برای گرفتن حسی در رابطه با ترمینولوژی، ایدهها، زمینهها و غیره میشناسم. اغلب متوجه میشوید که مقالات مختلف در مخالفت با هم هستند یا از ترمینولوژی متفاوتی استفاده میکنند. با اینجور مخالفتها در مقالات معتبر علمی(peer-reviewd papers) هم روبرو میشوید. به عنوان یک قانون، بایستی چندین منبع را بخوانید تا از موضوعی آگاهی پیدا کنید.
برای عمق بیشتر، چیز بعدی که پیشنهاد میکنم مقالههای بازبینی شده هستند. مقالههای بازبینی شده در ژورنالهای آکادمیک معتبر(peer-reviewed) یافت میشوند، اما، همانگونه که از اسمش پیداست، آنها یک نمای کلی از هر موضوع را نشان میدهند، شامل نواحی که دانشمندان با آنها مخالف هستند. خواندن مقالات بازبینی شده معمولا از مقالههای معمولی راحت تر است. ارجاعها هم با ارزشند چون آنها اکثر مقالات مهم مرتبط با یک موضوع را در یک لیست ارایه میکنند. یک راه خوب برای یافتن این نوع مقالات استفاده از موتورهای جستجویی مانند Google Scholar هست و وارد کردن چیزی مثل این “مقاله بازبینی در رابطه با سلولهای شبکهای”.
تنها زمانی که دربارۀ نامگذاریها، تاریخچه، و مفاهیم یک موضوع آموختید، توصیه میکنم که مقالات علمی منحصربهفرد را بخوانید. عنوان و چکیدۀ یک مقاله خیلی به ندرت برای اینکه بفهمید اطلاعاتی که به دنبال آنها هستید در مقاله موجود است، کافی هستند. من خیلی ساده چکیدۀ مقاله را میخوانم. بعد تصاویر آنرا اسکن میکنم، که در یک مقالۀ خوب-نوشتهشده باید به اندازه خود متن گویا باشند. بعد بلافاصله میپرم به قسمت مباحثهای در انتها. این قسمت اغلب جایی است که نویسنده به سادگی تشریح میکند که مقاله در رابطه با چیست. تنها بعد از این گامهای مقدماتی، تصمیم میگیرم که آیا مقاله را از ابتدا تا انتهای آن بخوانم.
در پایین مقالات توصیه شدهای را بر اساس دستهبندی موضوعی آوردهام. صدها تا هزاران مقاله برای هر موضوع وجود دارند، پس من تنها توصیههای محدودی را برای شروعتان ذکر میکنم.
ستونهای قشری
تئوری هزار مغز بر مبنای پروپوزال ‘ورنون مونتکاستل’ ساخته شده که که در آن ستونهای قشری معماریها و کارکرد مشابهی دارند. اولین ارجاع که در ذیل آمده مقاله اورجینال مونتکاستل است، همانی که او الگوریتم قشری معمول را در آن رونمایی کرده است. دومین ارجاع مقالهای متاخر از مونتکاستل است که در آن لیستی از یافتههای آزمایشگاهی است که پروپوزال او را پشتیبانی میکند. و سومین ارجاع توسط Buxhoeveden و Casanova مقالهای مرتبط و آسان برای بازخوانی است. گرچه اغلب دربارۀ نیمستونهاست، موارد متفاوت و شواهدی مرتبط با ادعای مونتکاستل را به بحث میگذارد. ارجاع چهارم توسط Thomson و Lamy یک مقاله بازبینی درمورد آناتومی قشری میباشد. که دیدگاهی در مورد لایههای سلولی و ارتباطات اولیۀ مابین آنهاست. باوجود پیچیدگی که دارد، اما از مقالههای محبوب من است.
Mountcastle, Vernon. “An Organizing Principle for Cerebral Function: The Unit Model and the Distributed System.” In The Mindful Brain, edited by Gerald M. Edelmand and Vernon B. Mountcastle, 7-50. Cambridge, MA: MIT Press, 1978.
Mountcastle, Vernon. “The Columnar Organization of the Neocortex.” Brain 120 (1997): 701-722.
Buxhoeveden, Daniel P., and Manuel F. Casanova. “The Minicolumn Hypothesis in Neuroscience.” Brain 125, no. 5 (May 2002): 935-951.
Thomson, Alex M., and Christophe Lamy. “Functional Maps of Neocortical Local Circuitry.” Frontiers in Neuroscience 1 (October 2007): 19-42.
سلسله مراتب غشائی
اولین مقاله ذیل توسط Felleman و Van Essen همان مورد است که در بخش اول به آن اشاره کردم، که اول سلسله مراتب نواحی در نئوکورتکس ماکاک را شرح میدهد. آنرا بیشتر از جهت نفع تاریخی که داشته شامل کردم. متاسفانه دسترسی آزاد ندارد.
دومین ارجاع توسط Hilgetag و Goulas بیشتر نگاه فعلی به مسئله سلسله مراتب در نئوکورتکس میباشد. نویسندگان لیستی از مسائل مختلف در رابطه با تفسیر کردن نئوکورتکس به عنوان سلسله مراتبی سفت و محکم مطرح میکنند.
سومین ارجاع مقالهایست از Murray Sherman و Ray Guillery که طرحی دربارۀ روش اولیه دارد که در آن دو ناحیه قشری با یکدیگر توسط بخشی از مغز بنام تالاموس صحبت میکنند. شکل 3 در مقاله به خوبی این ایده را به تصویر کشیده. پروپوزال Sherman و Guillery اغلب توسط دیگر عصبشناسها نادیده گرفته شده است. برای مثال هیچکدام از دو ارجاع اول اشارهای به ارتباطات تالاموس نکردهاند. اگرچه من در مورد تالاموس در این کتاب صحبتی نکردهام، این موضوع عمیقا با نئوکورتکس در ارتباط است به طوری که من آن را به عنوان ضمیمهای به نئوکورتکس میبینم. من و همکارانم موردی را در مقاله سال 2019 با نام “چارچوبها” مطرح کردیم که در مورد توضیحی ممکن در رابطه با مسیر ارتباطی تالاموسی بود، که در پایین آورده شده است.
Felleman, Daniel J., and David C. Van Essen. “پردازش سلسله مراتبی توزیع شده در کورتکس سربرال اولیه.” Cerebral Cortex 1, no. 1 (January-February 1991).
Hilgetag, Claus C., and Alexandros Goulas. “سلسله مراتب در ساختار شبکههای مغز.” Philosophical Transactions of the Royal Society B: Biological Sciences 375, no. 1796 (April 2020).
Sherman, S. Murray, and R. W. Guillery. “عملکردهای ناهمگن برای ارتباطات مستقیم و قشرغشایی فراتالاموسی.” Journal of Neuro-physiology 106, no. 3 (September 2011):1068-1077.
مسیرهای ارتباطی ‘کجا’ و ‘چه’
در بخش 6، تشریح میکنم که چگونه ستونهای قشری مبتنی بر چارچوبهای مرجع میتوانند مسیرهای ارتباطی که به ‘کجا’ و ‘چه’ در نئوکورتکس میرسند را شکل میدهند. اولین مقالۀ، Ungerleider و Haxby یکی از مقالههای اوریجینال در این مبحث میباشد. دومی مقاله توسط، Goodale و Milner، یک تشریح مدرنتر است که در آن به این موضوع میپردازند که تشریح بهتر از مسیرهای ارتباطی ‘کجا’ و ‘چه’ در اصل “ادراک” و “عمل” میباشند؛ که این مقاله هم با دسترسی-باز نیست. مقالۀ سوم، توسط Rauschecker، احتمالا آسان ترین برای خواندن است.
Ungerleider, Leslie G., and James V. Haxby. ” ‘what’ and ‘Where’ in the Human Brain.” Current Opinion in Neurobiology 4 (1994): 157-165.
Goodale, Melvyn A., and A. David Milner. “Two Visual Pathways–Where Have They Taken Us and Where Will They Lead in Future?” Cortex 98 (January 2018): 283-292.
Rauschecker, Josef P. “Where, When, and How: Are They All Sensorimotor? Towards a Unified View of the Dorsal Pathway in Vision and Audition.” Cortex 98 (January2018): 262-268.
شلیکهای دندریتی (Dendritic Spikes)
در بخش 4، من به تشریح تئوریمان در رابطه با اینکه نورونها در نئوکورتکس توسط شلیکهای دندریتی پیشبینی انجام میدهند، پرداختهام. در اینجا سه مقاله را که در این مورد است لیست میکنم. اولی، توسط London و Hausser، احتمالا آسانترین برای خواندن است. دومی، توسط Antic et al مستقیمتر به تئوری ما مربوط میشود همانطور که ارجاع سوم، توسط Major, Larkum و Schiller هم اینگونه است.
London, Michael, and Michael Hausser. “Dendritic Cumputation.” Annual Review of Neuroscience 28, no. 1 (July 2005): 503-532.
Antic, Srdjan D., Wen-Liang Zhou, Anna R. Moore, Shaina M. Short, and Katerina D. Ikonomu. “The Decade of the Dendritic NMDA Spike.” Journal of Neuroscience Research 88 (November 2010): 2991-3001.
Major, Guy, Matthew E. Larkum, and Jackie Schiller. “Active Properties of Neocortical Pyramidal Neuron Dendrites.” Annual Review of Neuroscience 36 (July 2013): 1-24.
سلولهای مکانی و سلولهای شبکهای
یک بخش کلیدی از تئوری هزار مغز این است که ستون قشری مدلی از جهان را با استفاده از چارچوبهای مرجع فرا میگیرد. ما این را پیشنهاد میکنیم که نئوکورتکس این کار را با مکانیسمهایی مشابه با آنچه سلولهای مکانی و سلولهای شبکهای در کورتکس entorhinal و هیپوکامپوس انجام میدهند، انجام میدهد. برای به دست آوردن دیدگاهی عالی در این رابطه پیشنهاد میکنم که سخنرانیهای نوبل مربوط به O’Keefe و Moser را بخوانید یا گوش دهید، به همان ترتیبی که آنرا ارائه کردهاند. هر سه آنها با یکدیگر همکاری کردهاند تا مجموعه هماهنگی ارائه دهند.
O’Keefe, John. “Spatial Cells in the Hippocampal Formation.” Nobel Lecture. Filmed December 7, 2014, at Aula Medica, Karolinska Institutet, Stockholm. Video, 45:17. www.nobelprize.org/prizes/medicine/2014/okeefe/lecture/.
Moser, Edvard I. “Grid Cells and the Enthorinal Map of Space.” Nobel Lecture. Filmed December 7, 2014, at Aula Medica, Karolinska Institutet, Stockholm. Video, 49:23. www.nobelprize.org/prizes/medicine/2014/edvard-moser/lecture/.
Moser, May-Britt. “Grid Cells, Place Cells and Memory.” Nobel Lecture. Filmed December 7, 2014, at Aula Medica, Karolinska Institutet, Stockholm. Video, 49:48. www.nobelprize.org/prizes/medicine/2014/may-britt-moser/lecture/.
سلولهای شبکهای در نئوکورتکس
ما تازه داریم شروع به دیدن مدارکی دال بر مکانیسمهای سلولهای شبکهای در نئوکورکس میکنیم. در بخش 6، به تشریح، دو آزمایش با استفاده از fMRI که سلولهای شبکهای در انسان با استفاده از آنها به انجام وظایف شناختی میپردازند را نشان دادم. دو مقالۀ اول، توسط، Doeller, Barry و Burgess, و Constantinescu, O’Reilly, و Behrens—این آزمایشات را نشان میدهند. سومین مقاله، توسط، Jacobs et al. ، نتایج مشابهی که از عمل جراحی مغز-باز هست را نشان میدهد.
Doeller, Christian F., Caswell Barry, and Neil Burgess. “Evidence for Grid Cells in a Human Memory Network.” Nature 463, no. 7281 (February 2010): 657-661.
Constantisescu, Alexandra O., Jill X. O’Reilly, and Timothy E, J, Behrens. “Organizing Conceptual Knowledge in Humans with a Gridlike Code.” Science 352, no. 6292 (June 2016): 1464-1468.
Jacobs, Joshua, Christoph T. Weidermann, Jonathan F. Miller, Alec Solway, John F. Burke, Xue-Xin Wei, Nanthia Suthana, Michael R. Sperling, Ashwini D. Sharan, Itzhak Fried, and Michael J. Kahana. “Direct Recordings of Grid-Like Neuronal Activity in Human Spatial Navigation.” Nature Neuroscience 16, no. 9 (September 2013): 1188-1190.
مقالات شرکت نومنتا در رابطه با تئوری هزار مغز
این کتاب تشریح سطح-بالایی از نظریۀ هزار مغز میباشد، اما وارد جزئیات زیادی نمیشود. اگر مایل هستید به جزئیات بیشتر میتوانید مقالات بازبینی شدۀ آزمایشگاهی بنده را بخوانید. آن مقالات شامل تشریحات با جزئیات کاملتری هستند که اجزاء مشخصی دارند، مانند شبیهسازها و کدهای منبع. همۀ مقالات ما با دسترسی باز هستند. در اینجا مرتبط ترین آنها را به همراه شرحی کوتاه آوردهام.
مقالهای که در ادامه آمده، جدیدترین و آسانترین برای خواندن است. بهترین محل برای شروع اگر میخواهید مشروحی عمیقتر از کل تئوری و برخی از کاربردهایش بدانید.
Hawkins, Jeff, Marcus Lewis, Mirko Klukas, Scott Purdy, and Subutai Ahmad. “A Framework for Intelligence and Cortical Function Based on Grid Cells in the Neocortex.” Frontiers in Neural Circuits 12 (January 2019): 121.
این مقاله بعدی در مورد این است که اغلب شلیکهای دندریتی به عنوان پیشبینی کننده عمل میکنند و 90درصد سیناپسها در نورونهای هرمی، مختص این هستند که زمینههای مرتبط با پیشبینیها را شناسایی کنند. مقاله همچنین به شرح این میپردازد که چطور لایهای از نورونها در نیم-ستونها سازماندهی شدهاند و یک توالی حافظه پیشبینیکننده را ایجاد میکند. مقاله وجوه زیادی از نورونهای بیولوژیکی را توضیح میدهد که قابل توضیح در تئوریهای دیگر نیستند. مقالهای با جزئیات که شامل شبیهسازها، شرح ریاضیاتی از الگوریتممان و اشارهای به کد منبع است.
Hawkins, Jeff, and Subutai Ahmad. “Why Neurons Have Thousands of Synapses, a Theory of Sequence Memory in Neocortex.” Frontiers in Neural Circuits 10, no. 23 (March 2016): 1-13.
بعدی مقالهای است که در آن ما ابتدا به ساکن ایدۀ اینکه هر ستون قشری میتواند مدل کاملی از هر شیء را یاد بگیرد آوردهایم. این مقاله همچنین مفهوم رأیگیری در ستونها را معرفی میکند. مکانیسمها در این مقاله، افزونهای به مکانیسمهای پیشبینیکنندهای هستند که در مقالۀ سال 2016 آورده بودیم. همچنین ما بر این گمانیم که ارائههای شبکههای سلولی ممکن است پایۀ سیگنال مکان را شکل دهند، البته هنوز بر روی جزئیات کار نکردهایم. مقاله شامل شبیهسازی، حجم محاسبات و شرح ریاضیاتی از الگوریممان میشود.
Hawkins, Jeff, Subutai Ahmad, and Yuwei Cui. “A Theory of How Columns in the Neocortex Enable Learning the Structure of the World.” Frontiers in Neural Circuits 11 (October 2017): 81.
مقالۀ پیشرو جزئیاتی از کارمان در سال 2017 را گسترش میدهد که در آن نشان داده میشود چگونه سلولهای شبکه میتوانند ارائهای از مکان بدهند. مقاله توضیح میدهد که چنین مکانهایی چگونه ورودی حسگرها را پیشبینی میکنند. مقاله همچنین نقشهای بین مدل و سه لایه از شش لایۀ نئوکورتکس را ارائه میکند. مقاله شامل شبیهسازیها، حجم محاسبات و شرح ریاضیاتی از الگوریتممان میشود.
Lewis, Marcus, Scott Purdy, Subutai Ahmad, and Jeff Hawkins. “Locations in the Neocortex: A Theory of Sensorimotor Object Recognition Using Cortical Grid Cells.” Frontiers in Neural Circuits 13 (April 2019):22.
The Singularity is near; when humans transcend biology
By Ray Kurzweil
سینگولاریتی نزدیک است؛ زمانی که انسان از بیولوژی پیشی میگیرد. عنوان کتابی که در سال2005 توسط انتشارات PENGUIN منتشر شده. من قصد دارم در اینجا یک شِمای کلی شامل: فهرست کتاب، اینکه چه کسانی در مورد اون نظر دادن، و شاید هم چکیدهای از بخشهای منتخب رو قرار بدم و اگر شما مایل بودید میتونید از خود کتاب اصلی استفاده کنید.
قسمت praise for کتاب
“هرکسی میتونه ایده اصلی آقای کورزویل رو متوجه بشه: آن دانش تکنولوژیکِ نوع بشر مانند گلولهی برفیای درحال بزرگتر شدن است، با چشماندازهایی گیج کننده برای آینده. چیزهای اولیه بصورت شفاف بیان شده اند. اما برای افراد دانشمندتر و پرسشگر تر، نویسنده پرونده را با جزئیاتی گیرا بیان کرده است… سینگولاریتی نزدیک است در ابعادی وسیع – و – تحسین برانگیز است.” __Janet Maslin, The New York Times
“گمانهزنی ای با زمینههای عملی و پر از خیالآفرینی… کتاب سینگولاریتی نزدیک است ارزش خواندن دارد، به واسطه پُرباری اطلاعاتش که بصورتی واضح ارائه شده است… کتابی است مهم. نه اینکه همۀ چیزهایی که کورزویل پیشبینی کرده به وقوع خواهند پیوست، اما خیلی از آنها اتفاق خواهند افتاد، حتی اگر با همۀ آن چیزی که میگه موافق نیستید، ارزش اینکه آنها را در نظر بگیرید را دارند.” __The Philadelphia Inquirer
“نگاهی عمیقا دلهرهآور و مهیج به نقطهای که ما به عنوان یک گونه به سمت آن میرویم… آقای کورزویل دانشمند و آیندهپژوهی نابغه است، و ایشان موردی قانع کننده و -البته- بسیار پیشرو درباره دیدگاه خود برای آینده دارد.” __The New York Sun
“قانع کننده.” __San Jose Mercury News
“کورزویل ارتباطی میسازد از بازتاب سلطه هوش مصنوعی با آیندۀ روند تکاملی خودش. نتیجۀ آن هم هولناک است و هم روشنگر… سینگولاریتی نزدیک است نقشهای دانشنامهوار از چیزی است که زمانی بیل گیتس از آن با عنوان ‘راهِ پیشِ ور’ نام برد.” __The Oregonian
“یک دیدِ چشمباز و کاملا متمرکز از آیندهای ،نه خیلی دور.” __The Baltimore Sun
“این کتاب سه چیز را پیشنهاد میکند که آنرا به یک مستند بنیادین تبدیل میکند. 1)ایده جدیدی را ارائه میکند، که خیلی شناخته شده نیست. 2)ایده به قدری بزرگ است که بتوانید آنرا بگیرید: خود سینگولاریتی-همۀ تغییراتی که در یک میلیون سال گذشته اتفاق افتاده میتوانند با تغییراتی که در پنج دقیقه آینده اتفاق میافتند جایگزین شوند و3) ایدهای است که بازخورد با اطلاعی نیاز دارد. ادعاهای کتاب حاوی کلی پانویس، مستندات، گرافها، توضیحهای پذیرفتنی با جزئیات ریزی است، که پاسخ به خیلی از چیزها را میدهند. با این حال ادعاهای فراوانی دارد که اگر درست باشند، به این معنی است که … خوب … پایان جهان آنگونه که آن را میشناسیم، و شروع یک مدینۀ فاضله. ری کورزویل همۀ رشتههای مرتبط با ایدۀ سینگولاریتی که در دهههای آخرین نقشآفرینی میکنند را برای ما به رشته در آورده و آنرا در مقابل در ورودیمان گذاشته. مشکوک هستم که این کتاب یکی از کتابهای برتر این دهه باشد. مانند کتاب آزاردهندۀ سال 1972 اثر Paul Ehrlich با نام انفجار جمعیت، که خواه مخالف یا موافق آن باشید، موجی در مرکز بود که باید با آن شروع کنید. “__Kevin Kelly موسس نشریه Wired
“واقعا، واقعا دراومد. بسیار مطبوع.” __Businessweek.com
شگفت انگیز، با دیدی آرمانشهری از آیندۀ نزدیک، زمانی که هوشمندی ماشینی از مغز بیولوژیکی پیشی میگیرد و اینکه همه چیز آن زمان چگونه میشوند… قابل دسترس و درگیرکننده.”__The Unofficial Microsoft Blog
“یکی از مهمترین متفکرین در عصر ما، کورزویل کارهای اخیرش را ادامه داده… با کاری در گسترهای عریض و بیپروا”__newmediamusings.com
“یک تصویر جذاب از آیندهای محتمل”__Kirkus Reviews
“کورزویل یک دانشمند واقعی و متفکری بزرگ است… چیزی که گیراست، فقط درجهای که کورزویل در آن تندرو و با چشماندازی دل انگیز است نیست-دامنۀ طرح ریزی های او، که اجتناب ناپذیر است-اما گیرایی در درجهای است که حرفهایش را صراحتا محتمل میکند.”__Publishers Weekly
“در حین این تور بیحد از خوشبینی تکنولوژیک، چیزی توسط هوشمندی یکپارچه و سخت نویسنده اثر پذیرفته است… اگر شما به تکامل تکنولوژی در قرن حاضر و تبعات آن برای گونۀ بشر که سازندۀ آن است علاقهمندید، این کتابی است که بیشک باید بخوانید.”__John Walker, مخترع Autodesk, در Fourmilab Change Log
“ری کورزویل بهترین شخصی است که من در پیشبینی آیندۀ هوش مصنوعی میشناسم. کتاب مجذوبکنندۀ جدید اش، آیندهای را مجسم میکند که در آن فناوریهای اطلاعات به قدری پیشرفت کردهاند و سریعاند که بشر را قادر خواهند ساخت تا از محدودیتهای بیولوژیکاش فرا برود-که موجب دگرگون کردن زندگیهایمان به روشهایی خواهد شد که هنوز قابل تصور نیستند.”__Bill Gates
“اگر تا به حال سوالی در مورد طبیعت و آثار وقفههای شگرفی که در آینده نحوۀ زندگیهایمان را بصورت بنیادین متحول میکنند، کار، و نحوهای که دنیا را میبینیم داشتهاید، این کتاب را بخوانید. کتاب سینگولاریتی کورزویل یک تور کامل است از، تصور کردن چیزهایی غیرقابل تصور و کاوشگری با شیوایی که رخدادهای مشکلساز آینده که موجب تغییراتی بنیادی در دیدگاههای ما خواهند شد مانند آن کاری که الکتریسیته و کامپیوترها انجام دادند.”__Dean Kamen, فیزیکدان و مخترع اولین پمپ پوشیدنی انسولین, دستگاه دیالیز قابل حمل HomeChoice, سیستم موبایلی IBOT, Segway Human Transporter, و دریافت کننده مدال ملی تکنولوژی
“یکی از متخصصان پیشرو در هوش مصنوعی، ری کورزویل، مجددا کتابی ‘حتما باید خوانده شود’ را برای هرکسی که به آیندۀ علم علاقهمند است نوشته، تاثیر اجتماعی تکنولوژی، و البته آیندۀ گونۀ ما. کتاب محرک-فکری او آیندهای را در ذهن مجسم میکند که ما بر محدودیتهای بیولوژیکمان فایق میآییم، درحالی که مورد بسیار قانعکنندهای را شکلدهی میکنیم که تمدن بشری با توانمندیهای فرا-انسانی بسیار به آن نزدیکتر هستند که قابل درک برای اکثر مردم باشد.”__Ray Reddy, شخص اول در, Robotics Institute, Carnegie Mellon University, دریافت کننده جایزه Turing Award برای همکاری در Computing Machinery
“کتاب خوشبینانۀ ‘ری’ استحقاق عنوان پرمغز و خواندنی را دارد. برای کسانی همچون خودم که نظری متفاوت به آنچه ‘ری’ در مورد موازنه تهدیدات و دستاوردها دارند، ‘سینگولاریتی نزدیک است’ یک شانس برای ادامۀ صحبت و دیالوگ در مورد نگرانیهای فزاینده در مورد چنین احتمالاتِ با سرعت بالاست.”__Bill Joy, هم بنیانگذار و دانشمند اسبق در Sun Microsystems
خلاصه (روی جلد)
در اوایل قرن بیست و یکم، بشر بر روی لبۀ تغییردهنده و مهیجترین دوره تاریخ خود ایستاد. دورهای خواهد بود که طبیعت آنچه انسان را معنی میدهد، هم غنی شده خواهد بود و هم پرچالش. از آنجا که گونۀ ما قیدوبندهای به ارث برده از ژنتیکاش را میشکند و به قلههای باورنکردنی از هوشمندی، پیشرفت مادی و طول عمر میرسد.
برای بیش از سه دهه، مخترع و آیندهپژوه برجسته، ری کورزویل، یکی از مورد احترامترین و طرفداران بحث برانگیز نقش تکنولوژی در آیندۀ ما بوده است. در کلاس وی، عصر ماشینهای معنوی، او با بیباکی این نظر را میدهد که با این نرخ رشد تغییرات تکنولوژی، کامپیوترها میتوانند رقیبی برای هوشمندی حداکثری انسان در بهترین حالتش باشند. حال در سینگولاریتی نزدیک است، او به بررسی مرحلۀ بعدی در این روند بیوقفۀ تکامل پرداخته است: ترکیب انسان و ماشین به نحوی که دانش و مهارتهای نهفته در مغزهایمان، با ظرفیتی بسیار عظیمتر، با سرعت و قابلیت انتقال-دانش از مخلوقات خودمان را نشان میدهد. ترکیب شده، زیربنای سینگولاریتی است، دورهای که در آن هوشمندیمان به طور فزایندهای غیر-زیستی خواهد شد و تریلیونها بار قدرتمندتر از چیزی که امروز هستند. نقشی از تمدنی جدید که قادرمان خواهد ساخت تا از محدودیتهای بیولوژیکیمان گذر کرده و خلاقیتمان را تقویت کنیم. در این دنیای جدید، تفاوت واضحی بین انسان و ماشین، واقعیتِ واقعی و واقعیتِ مجازی نخواهد بود. قادر خواهیم بود تا بدنهای متفاوتی را در استفاده کرده و بازهای از شخصیتها را بنا به ارادهمان استفاده کنیم. به بیان کاربردی، پیر شدن و بیماریها معکوس خواهند شد؛ آلودگی متوقف خواهد شد؛ مشکل گرسنگی و فقر جهانی حل خواهد شد. نانوتکنولوژی این را ممکن خواهد ساخت که بصورت مجازی هر محصول فیزیکی را با روندهای ارزان قیمت اطلاعات بسازیم و نهایتا حتی مرگ را به مسئلهای قابل حل تبدیل کنیم.
درحالیکه پیامدهای فلسفی و اجتماعی این تغییرات عمیق خواهند بود و تهدیدهایی که دارند قابل توجه هستند، سینگولاریتی نزدیک است، یک دیدگاه خوشبینانۀ رادیکال در مورد توسعۀ پیشروی بشر دارد، به گونهای که، تصویری از آیندۀ در حال آمدن ارائه میکند که هم قلهای دراماتیک از ابتکارات تکنولوژیک است و هم دیدی اصیلِ الهامبخش از سرنوشت نهاییمان میدهد.
دربارۀ نویسنده (پشت جلد)
ری کورزویل یکی از مخترعان، اندیشمندان و آیندهپژوهان پیشروی جهان، با سابقۀ بیست-سالهای از پیشبینیهای درست میباشد. کسی که توسط The Wall Street Journal، ”نابغۀ بدون استراحت” نامیده شده و توسط مجلۀ Forbes ، “ماشین فکرکنندۀ نهایی”. کورزویل توسط مجلۀ .Inc به عنوان یکی از رده بالاترین کارآفرینها انتخاب شده، که او را “وارث برحق توماس ادیسون” معرفی کردهاند. PBS او را به عنوان یکی از “شانزده انقلابی که در طول دو قرن گذشته آمریکا را ساختهاند” انتخاب کرده است. کسی که در زمرۀ “تالار مشاهیر مخترعان ملی” و دریافت کنندۀ نشان ملی تکنولوژی قرار گرفته، جایزۀ Lemelson-MIT (بزرگترین نشان جهانیِ نوآوری)، سیزده دکترای افتخاری، و دریافت نشان از سه رئیس جمهوری ایالات متحده، وی نویسندۀ چهار کتاب گذشته است: سفر شگفتانگیز: طول عمر به حدی که برای همیشه زندگی کنیم (با نویسندۀ همراه .Terry Grossman, M.D)، عصر ماشینهای معنوی، راه حل 10% برای زندگی سالم و عصر ماشینهای هوشمند.
فهرست
بخش یک
شش دوره تاریخ
دیدگاه خطی غریزی دربرابر دیدگاه تاریخی تصاعدی
شش دوره
دوره یک: فیزیک و شیمی. دوره دو: بیولوژی و DNA. دوره سه: مغزها. دوره چهار: تکنولوژی. دوره پنج: پیوند تکنولوژی بشر با هوشمندی بشر. دوره شش: عالم بیدار میشود.
بخش دو
یک تئوری از تکامل تکنولوژی:
قانون شتابگیری بازگشتی
طبیعت نظم. دورۀ زمانی یک پارادایم. طرحهای فرکتال. تکامل آیندهنگر.
منحنیS یک تکنولوژی آنگونه که در طول دورۀ زمانیاش بیان شده
دورۀ زمانی یک تکنولوژی. از پوست بز تا دانلودها
قانون مور و ورای آن
قانون مور: پیشگویی خود-محور؟ پارادایم پنجم. ابعاد فرکتال و مغز.
توالی DNA، حافظه، ارتباطات، اینترنت و کوچکسازی
اطلاعات، نظم، و تکامل: نکتههای از ماشینهای سلولیِ Wolfram و Fredkin . آیا میتوانیم هوش مصنوعی را از قوانینی ساده به تکامل برسانیم؟
سینگولاریتی به عنوان اصل مهم اقتصادی
گرفتن هشتاد تریلیون دلار-تنها محدودیت زمان. کاهش تورم… چیزی بد؟
پلی به محاسبات مولکولی 3-D. نانوتیوبها هنوز بهترین شرط هستند. محاسبات با استفاده از مولکولها. خود-اسمبلی. بیولوژی شبیهسازی. محاسبات با استفاده از DNA. محاسبات با چرخش. محاسبات با نور. محاسبات کوانتومی.
محاسبات برگشتپذیر. یک تخته سنگ چقدر باهوش است؟ محدودیتهای محاسبات نانو. تعیین زمان برای سینگولاریتی. حافظه و بازدهی محاسباتی. یک تخته سنگ در تقابل با مغز انسان. رفتن فرای نهایت: پیکو- و فمتوتکنولوژی و خمش سرعت نور. رفتن به عقب در زمان.
بخش چهار
رسیدن به نرم افزار هوشمندی بشر:
چگونه مغز بشر را مهندسی معکوس کنیم
مهندسی معکوس مغز: نمایی کلی از این امر مهم
ابزار جدید مدلسازی و تصویربرداری مغزی. نرم افزار مغز. مدلسازی عصبی (Neuromorphic) در مقابل آنالیزی (Analytic) مغز. مغز چقدر پیچیده است؟ مدلسازی مغز. پوست کندن پیاز.
آیا مغز بشر تفاوتی با یک کامپیوتر دارد؟
مدارهای مغز بسیار کند هستند اما به طور وسیعی موازی. مغز دو پدیده آنالوگ و دیجیتال را ترکیب میکند. مغز خود را سیمکشی مجدد میکند. اکثر جزئیات در مغز بصورت تصادفی هستند. مغز از خاصیتهای نوظهور استفاده میبرد. مغز ناقص است. ما با خود به مخالفت میپردازیم. مغز از تکامل استفاده میکند. الگوها مهماند. مغز هولوگرافیک است. مغز بصورت عمیقی متصل است. مغز دارای معماری است که از منطقهها و نواحی تشکیل شده است. طرح یک منطقه از مغز سادهتر است از طرح موجود در یک نورون. تلاش برای فهمیدن تفکر خودمان. روند شتابان پژوهش.
کاوش درون مغز
ابزارهای جدید برای اسکن کردن مغز. بهبود رزولوشن. اسکن کردن با استفاده از نانوباتها.
ساخت مدلهایی از مغز
مدلهای زیر-نورونی: سیناپسها و اسپاینها. مدلهای نورونی. نورونهای الکترونیکی. پلاستیسیتی مغز. مدلسازی نواحی مغزی. یک مدل نورومورفیک: قسمت سربلیوم. مثالی دیگر: مورد ‘وات’. مدل نواحی شنوایی. سیستم بینایی. کارهای دیگر در دست اقدام: یک هیپوکامپوس مصنوعی و یک ناحیه اولیووسِرِبِلارِ (Olivocerebellar) مصنوعی. فهمیدن عملکردهای سطح-بالاتر: محدودیتها، پیشبینی و احساسات.
همپیوندی مغز و ماشینها
گام پرشتاب برای مهندسی معکوس کردن مغز
مقیاسپذیری هوشمندی بشر
آپلود کردن مغز بشر
بخش پنچ
GNR: سه انقلاب که دارای همپوشانی هستند
Gژنتیک: تلاقی اطلاعات و بیولوژی
کامپیوتر زندگی. طراح انفجار جمعیت. آیا واقعا میتونیم تا ابد زندگی کنیم؟ RNAi(پلتفرم RNA). تراپی سلولی. چیپهای ژنی. ژنتراپیِ جسمی. معکوسسازی بیماری زوالآور. مبارزه با بیماری قلبی. غلبه بر سرطان. معکوسسازی پیر شدن. جهشهای DNA. سلولهای سمی. جهشهای میتوکوندوریال. برآیندهای درونسلولی. برآیندهای برونسلولی. از دست دادن سلول و ضعف بنیه. کلونی کردن بشری. کاربرد کمتر جذاب از تکنولوژی کلونسازی. چرا کلونسازی مهم است؟ صیانت از گونههای در معرض انقراض و بازیابی منقرض شدهها. کلونسازی درمانی. مهندسی یاخته-تنی بشر. حل مشکل گرسنگی جهانی. بازدید از کلونیسازی بشر.
Nنانوتکنولوژی: تلاقی اطلاعات و دنیای فیزیکی
همگذارِ بیولوژیک. آپگرید هستۀ سلولی با استفاده از نانوکامپیوتر و نانوبات. انگشتهای چسبناک و چاق. بحث بالا میگیرد. به عهدهگیرندگان اولیه. قدرتمندسازیِ سینگولاریتی. کاربردهای نانوتکنولوژی بر محیط. نانوباتها در جریان خون.
Rروباتیک: هوش مصنوعی قوی
هوش مصنوعی فرار. زمستان هوش مصنوعی. جعبه ابزار هوش مصنوعی. سیستمهای خبره. شبکههای بِیز (Bayesian). مدلهای مارکوف. شبکههای عصبی. الگوریتمهای ژنتیکی(GAs). جستجوی بازگشتی. Deep Fritz Draws: آیا انسانها دارند باهوش تر میشوند، یا کامپیوترها احمق تر؟ مزیت سختافزارهای اختصاصی شده. Deep Blue در مقابل Deep Fritz. دستاوردهای قابل توجه نرمافزاری. آیا شطرنج بازها به ورطه شکست افتادهاند؟ روشهای ترکیبی. یک نمونهساز مختصر از AI. ارتش و هوشمندسازی. اکتشافات فضایی. دارو. علم و ریاضیات. کسبوکار، اقتصاد، و تولید. تولید صنعتی و رباتیک. زبان و سخن. سرگرمی و ورزش. هوش مصنوعی قوی.
بخش شش
اثرات
سلسله تاثیرات
… بر روی بدن انسان
روش جدیدی برای خوردن. بازطراحی دستگاه گوارش. قابل برنامه نویسی. خون. قلب باشد، یا نه. چه چیز باقی میماند؟ بازطراحی مغز انسان. ما داریم به سایبورگ تبدیل میشویم. بدن انسان نسخه3.0 .
… بر روی مغز انسان
سناریو سال2010. سناریو سال2030. کس دیگری شدن. تجربه کردن بیمرها(Beamers). ذهن خود را توسعه دهید.
… بر روی طول عمر
انتقال به نسخه غیر-بیولوژیکی. طول عمر اطلاعات.
… بر روی جنگ افزارها: از راه دور، رباتیک، سایزهای کاهش یافته، پارادایم واقعیت-مجازی
smart dust. سلاح های مقیاس نانو. سلاح های هوشمند. VR.
… بر روی یادگیری
… بر روی کار
مالکیت فکری. تمرکز-زدایی (Decentralization)
… بر روی بازی
… بر روی سرنوشت هوشمند کیهان: چرا ما احتمالا در دنیا تنها هستیم
معادله دریک. محدودههای محاسباتی باز تعریف میشوند. بزرگتر یا کوچکتر. کاوش فرای منظومه شمسی. سرعت نور باز تعریف میشود. تغییر دادن سرعت نور. پارادوکس فرمی باز تعریف میشود. اصول مربوط به پیدایش انسان باز تعریف میشوند. چند سیارهای. عوالم تکامل یافته. هوشمندی به عنوان مقصود جهان. عملیات ویژه نهایی. تشعشع هاوکینگ. چرا هوشمندی قدرتمندتر از فیزیک است. کامپیوتری در مقیاس عالم. عالم هولوگرافیک.
بخش هفت
Ich bin ein Singularitarian
هنوز انسان؟
سوال اذیت کننده خودآگاهی
من که هستم؟ من چه هستم؟
سینگولاریتی به مثابه تعالی
بخش هشت
وعده و مخاطرۀ عمیقا در هم تنیده GNR
مزایای در هم تنیده…
… و مخاطرات
آرایش کامل از ریسکهای حیاتی
اصول پیش-احتیاطی. تعامل کمتر، پتانسیل انفجاری بزرگتر. شبیهسازی ما خاموش شده. بهم زدن میهمانی. GNR: تمرکز مناسب بر روی وعدهها در تقابل با مخاطرات. اجتناب ناپذیر بودن آیندۀ دگرگون شده. صرف نظر از یکهتازی.
آماده سازی دفاعی
هوش مصنوعی قوی. بازگشت به گذشته؟
ایدۀ انصراف
انصراف در طیفی وسیع. انصرافی کوچک. تعامل با سوء استفاده. تهدید از سوی بنیادگرایی. بشریت بنیادگرا.
توسعۀ تکنولوژیهای دفاعی و تاثیرات تنظیم مقررات.
محافظت از هوش مصنوعی قوی “غیر دوستانه”. تمرکز زدایی. انرژی توزیع شده. آزادی شهروندی در عصر جنگ افزارهای غیرمتقارن.
برنامهای برای دفاع GNR
بخش نُه
پاسخ به انتقادات
پوشش انتقادها
انتقاد از عدم باور
انتقاد از ملتوس(Malthus)
ترندهای تصاعدی برای همیشه دوام نمیآورند. یک محدودیتِ غیر-محدود مجازی.
انتقاد از نرم افزار
پایداری نرم افزاری. پاسخگویی نرم افزار. مقرون به صرفگی نرم افزار. سودمندی توسعه نرم افزار. پیچیدگی نرم افزار. الگوریتمهای شتاب گرفته. منبع نهایی برای الگوریتمهای هوشمند..
انتقاد از پردازشگری آنالوگ
انتقاد از پیچیدگی پردازشهای عصبی
پیچیدگی مغز. یک دوگانگی نهادی کامپیوتر. سطحها و حلقهها.
به همت نشر امیرکبیر کاملترین تصحیح از کلیاتِ سعدی که توانستم پیدا کنم را بر روی وبلاگ شخصی خود در جهت انتشار محتوای اصیل پارسی قرار خواهم داد. این کتاب شامل دو نام بسیار مهم و حیاتی در زندگی اینجانب میباشد: شیخ سعدی و آقای محمدعلی فروغی که یکی را مراد و دیگری را به فاصله حدود هفتصد سال میتوان مرید در نظر گرفت، و البته نقش بنده هم میتواند در مقام یادگیرنده و بازنشردهنده و ایضاً مریدِ مرید-به فاصله صدسال- در نظر گرفت، که البته باعث افتخارم خواهد بود و اگر بتوانم تنها دِینِ به گردن خود را که به دوجهت حس میکنم ادا کرده باشم موجبات مسرتم خواهد شد؛ کلام کوتاه کرده و آن دو دِین را به اختصار در ادامه مینویسم و پس از آن هر آپدیتای که زیر مجموعه «شیخ سعدی» قرار دهم، مواردی خواهند بود که دریافتها و راهگشایی های شیخ از دیدگاه بندهی کمترین برای زندگیام بودهاند و این کار را صرفاً بابت این انجام میدهم که هم مرور مجدد برای خودم باشد و هم اینکه به رشتهی تحریر درآمده و این رشته – رشتهای دیجیتال خواهد بود که به ذات وجودیِ «مَزدازاد» هم خوراکدهی شده باشد- اینکه مَزدازاد چیست و علل شکلگیریاش درنظرم چیست را توی این پست به تفضیل خواهم نوشت- به سراغ شرح دو دِین میروم و کلام این پست تمام است.
دِینِ اول: اینکه زمانهی دیجیتال چه آوردهها و چه گرفتههایی از ما داشته و دارد کلام را به درازا خواهد کشانید و از بحث فعلی دورمان میکند برای همین اگر بخواهم در چارچوب بگویم دین اول این خواهد بود که به فاصلهی یکصد سالی که از شادروان فروغی گذشته بندهی کمترین مسلح به این ابزار دیجیتال هستم و تنها کاری که از دستم برمیآید -“از دست و زبان که بر آید کز عهده شُکرش به در آید”- این است که بازنشر دیجیتال این اثر فاخر را، در حد وُسع خود انجام دهم.
دِین دوم: برمیگردد به اصولِ اولیه خودم که در مورد ادای دین به مملکت ایران است، اینکه ما چنین بزرگانی داریم و شانس ما بوده که به زبان پارسی سخن بگوییم و در این خاک به دنیا آمده و در این خاک پرورش یابیم، حقوقی را به گردنمان میگذارد که به قول خود شیخ اجل در آنجا که به وصف -ابوبکربن سعدبن زنگی- پرداخته و میفرماید “ایزد تعالی وتقدس خطّه پاک شیراز را بهیبت حاکمان عادل و همّت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه دارد
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست تا بر سرش بود چو توئی سایۀ خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک مانند آستان درت مأمن رضا
بر تُست پاس خاطر بیچارگان و شکر برما و برخدای جهان آفرین جزا
یا رب زِباد فتنه نگهدار خاک پارس چندانکه خاک را بُوَد و باد را بقا