یک هنر یا بهتر بگم راهکار خیلی مهم برای زندگی توی این روزگار میتونه این مورد باشه که میزان توقعمون رو از عالم و آدم به حداقل برسونیم (محدودهای نزدیک به صفر). این حرف قلمبه سلمبه یا یک پند و اندرز گذرا نیست، این واقعا یک کلید ارزشمند برای خودکنترلیه حداکثری و به حداقل رسوندن حس نا امیدی هستش. بهتره بگم یک مهارت، که هرچقدر بیشتر تمرین بشه – هم اثربخش تر خواهد بود و هم کاربردش برای رسیدن به آرامش عمیق واقعی رو بیشتر میبینیم. اینجوری خلاصه کنم که من خودم رو استاد درش نمیبینیم ولی هروقت بهکار بستمش اثر مثبتاش توی زندگی خودم رو دیدم و اگر هم جاهایی بوده که از شدت خشم و حس تاسفی که بعد از اینکه کار از کار گذشته بوده بهش نگاه کردم؛ دیدم که به عنوان یک ناظر این من بودم که استفاده ازش رو از دست دادم و صد افسوس که چرا از قدرتش بهره نبردم. خلاصه اینکه میخوام توی این نوشتۀ کوتاه مسلحتون کنم به یک ابزار خوب برای راحت تر زندگی کردن و راهکار رو پله به پله توضیح خواهم داد.
البته که لازم به ذکر هست که با دیدن دو ویدیو که در انتها لینکهاشون رو برای ارجاع بیشتر قرار میدم به این دیدگاه فوقالعاده رسیدم و نیاز میدونم حتما این دو رو ذکر کرده باشم – چه از نظر اخلاقی و چه از این نظر که ممکنه اونها متممای مناسب برای عمیقتر شدن شما هم باشند.
پنج مرحله (فایده) از به صفر رسوندن توقع:
1- وقتی که انتظارت رو از بقیه به صفر میرسونی، دیگه هیچ رفتاری از بقیه غافلگیرت نمیکنه…
این مورد باعث میشه موتور خشم روزانه ات خاموش بشه. مارکوس اورلیوس یه تمرین روزانه برای انجام این کار داشته و خودش اسمش رو گذاشته: “مواجهه با دنیا”. اینطور که هر روز که از خواب بیدار میشده به خودش اینها رو یادآوری میکرده. “امروز با آدمهای فضول، ناسپاس، گستاخ، حسود و نامهربان روبرو خواهم شد؛ آن افراد اینگونه اند چون نمیتوانند خیر را از شر تشخیص دهند- اما هیچکدام نمیتوانند به من آسیب بزنند”. اگر تو هم با خودت اینها رو تکرار بکنی و ملکۀ ذهنت بشه، اینجوری دیگه با خودت نمیگی: یعنی چطور طرف تونست اینقدر احمق باشه که اون کار رو بکنه.
نیچه هم یک مفهوم داره به اسم عشق به سرنوشت (Amor Fati). اون مسئله رو با یک فرمول بیان میکنه. “فرمول عظمت یک انسان= هیچ چیزی غیر آن چیزی که هست، نخواد- نه در گذشته، نه در آینده.” ما باید حماقت انسانها رو مثل باریدن باران و وزیدن باد ببینیم؛ یک چیز طبیعی که نباید باهاش جنگید. وقتی توقعت صفر بشه دیگه انرژیت رو پای اصلاح کردن یا حرص خوردن از آدمهای گذرا، خرج نمیکنی. سنگینی حرف یا رفتار ابلهانه اونها رو میگیری و توی ذهن خودت تبخیرش میکنی. و با این کار کنترل آرامشت رو از دست افراد دیگه درمیاری و سُکان رو خودت توی دست میگیری. تو دیگه قربانی یا شاکی نیستی. تو ناظری هستی که از بالا بازی رو نگاه میکنه و کنترل اعصابش رو دست هیچکس نداده.
2- وقتی توقعت از آدمها صفر میشه، اونها رو انوجوری که واقعا هستند میبینی؛ نه اونجوری که خودت دلت میخواد…
رنج های بزرگ توی روابط اصلا تقصیر آدم ها نیست. تقصیر اصلی به گردن تصویر خیالی و فانتزی است که تو توی ذهنت از اونها ساختی. ما معمولا با آدم واقعی رو به رومون زندگی نمی کنیم، ما با توقعی که از اون آدم داریم و در اصل تصویری که ساختۀ ذهنمون از طرف مقابل هست زندگی می کنیم. مثلا توقع داریم که شریک عاطفی یا شریک تجاریمون فلان مسئله بدیهی رو بفهمه و خودش متوجهش باشه و وقتی که نمیفهمه، جوری بهم میریزیم که انگار بهمون خیانت شده. این مورد توهم انسانها رو نابود میکنه؛ خیلی وقت ها آدمها نمیتونن حقیقت رو بپذیرن چون حقیقت، توهم اونها رو نابود میکنه. ما خیلی وقته که داریم از این حقیقت فرار میکنیم؛ چون پذیرش این موضوع اون فانتزی های قشنگی که از اطراف و اطرافیانمون ساخته بودیم رو دود میکنه و از بین میبره.
اروین یالوم (روانشناس بزرگ اگزیستانسیالیست) در این مورد بیان جالبی داره: “بزرگترین بخش بلوغ روانی این هست که بپذیریم هیچکس توی این دنیا مسئول برآورده کردن فانتزی های تو دربارۀ شعور بقیه آدمها نیستش. این یعنی جهان و آدمهاش هیچ تعهدی به تو ندادن که هم سطح تو فکر کنند. این توئی که داری خواسته های غیرمنطقی رو به اونها تحمیل میکنی.”
نیچه هم زمانی که از اخلاق گلهای صحبت میکنه جالبه: “اکثریت تودۀ مردم براساس غریزۀ جمعی حرکت میکنند نه تفکر عمیق فردی. وقتی انتظارت رو صفر میکنی در واقع داری این توهم رو نابود میکنی و میپذیری که نمیشه از توده، انتظار یک انسان آزاده و عمیق رو توقع کنی.” تو آدمها رو بدون روتوش میبینی و این یعنی آغاز بلوغ واقعی.
در واقع یک مورد بین رشتهای در مورد مغز انسان هست که به علوم اعصاب و روانشناسی برمیگرده و توی این ویدیو به شکلی کامل و البته علمی بررسی میشه که مغز ما انسانها در طول تکامل مجبور بوده اینطور رشد کنه که ترکیبی از این دو رو داشته باشه: تصویری از واقعیتی که در این دنیا وجود داره و تصویری که اون برای خودش میسازه (لازمهای برای بقاء).
3- برای حال خوب منتظر تائید یا درک کسی نمی مونی…
چرا اصرار داریم که بقیه، چیزها رو همونجوری بفهمند که ما میفهمیم؟
چرا وقتی یکنفر درک درستی از حرف یا کار ما نداره احساس خفگی میکنیم؟
ریشه اش در یک خطای شناختی پنهان هست. در اصل ما فکر میکنیم که یک حقیقت تا زمانیکه توسط یک ناظر بیرونی تائید یا فهمیده نشه، ارزش و رسمیت نداره. برتراند راسل: “بحثی را که نه تو قانع میشی، نه طرف مقابلت؛ با یک لبخند تمامش کن.” با صفر کردن توقع به این خودکفایی فلسفی میرسی که دیگه ارزش کارهات رو از جهان بیرون گدایی نکنی، توی خودت تعریفش کنی و همونجا هم جشن بگیریش. تو با مردم قهر نمیکنی، بلکه رابطه هاتو از یک نیاز حیاتی برای تایید شدن به یک انتخاب آگاهانه برای همزیستی تغییر میدهی.
4- فرار نکردن از تنهایی: وقتی که انتظارت از آدمها پایین بیاد از تنهایی فرار نمیکنی بلکه به یک آرامش مستقل و باشکوه میرسی…
چرا همۀ آدمها دوست دارند که از سمت دیگران درک بشوند؟
چرا اصرار داریم بقیه ما رو بفهمند و تائید کنند؟
ریشه اش برمیگرده به یک ترس وجودی و عمیق: ترس از تنهایی – دراصل ما میخواهیم به خودمون یکجورایی کلک بزنیم و باور کنیم که جامعه با ما همزبانه، تا مبادا مجبور بشیم با این واقعیت روبرو بشیم که در نهایت توی این هستی تک و تنها هستیم. بخاطر همین ترس هست که ما سالهاست داریم لوِل فکری و اصالت فکری خودمون رو پایین میاریم تا همرنگ جماعت بشیم و صندلیمون رو توی جمع حفظ بکنیم، اما تراژدی اصلی دقیقا همینجا اتفاق میفته؛ وقتی برای فرار از تنهایی توقعت رو بالا میبری و وارد بازی تودۀ مردم میشی، با حرفهای عادی لبخند میزنی اما درونت داره از پوچی منفجر میشه. نیچه برخلاف تصور خیلیها آدم منزوی و مغروری نبود که از اول با مردم قهر باشه، اون اتفاقا بین مردم خیلی رفت و آمد داشت تا بتونه یک پناهگاهی پیدا کنه اما بعد یک مدت به یک نکتۀ خیلی مهمی رسید: “من برای این به میان انسانها رفتم که تنهاییام را فراموش کنم؛ اما فهمیدم که تنهایی در میان آنها، هولناکترین نوع تنهایی است.” وقتی توقعات رو صفر میکنی، تو دیگه حاضر نیستی عمق افکارت، سلیقهات و صلح درونیت رو باج بدی تا فقط یک ارتباط فیک و توخالی رو حفظ کنی. و تهش اینطوری میشه که از یک تنهایی دردناک و طلبکارانه هجرت میکنی به یک انزوای باشکوه و خودخواسته. توی این بلوغ تو دیگه با دنیا قهر نیستی، از آدمها کینه نداری و اتفاقا وقتی باهاشون مواجه میشی خیلی محترمانه رفتار میکنی، اما دیگه نیازی نداری که اونها دیدگاه تورو نسبت به زندگی بفهمن و بهت حس امنیت بدن. تو یاد میگیری که چطور با افکار خودت، با اهداف خودت، با کتابها و تک و توک آدمهای اصیلی که واقعا هم فرکانست هستن، خلوت بکنی.
5- ابزاری برای شناخت خود -یا- چطور رو مخ بودن بقیه رو تبدیل به ابزاری برای شناخت خودت میکنی…
اگر که من واقعا پذیرفتم که ظرفیت درک و شعور آدمها محدوده و نباید ازشون انتظار داشته باشم، پس چرا هنوز بعضی رفتارها یا حماقت ها اینقدر بهمم میریزه؟
چرا با اینکه میدونم بارون میباره و باد میاد اینقدر عصبانی نمیشم، اما از کج فهمی یک آدم خاص، درونم یهو اینقدر بهم میریزه؟
پاسخ نیچه: “هرکسی که با هیولا میجنگد باید مراقب باشد که در این مسیر خودش تبدیل به هیولا نشود؛ اگر به اعماق تاریکی پرتگاه خیره شوی، اعماق تاریک پرتگاه نیز به تو خواهد نگریست.” پاسخ یونگ: “هرچیزی که توی دیگران ما را آزار میده، میتونه چراغی باشه برای شناخت بهتر خودمان.”
این یعنی بیشعوری و رفتارهای سمی دیگران در اصل همان تبدیل شدن به هیولاست. وقتی که توی ذهنت مدام به حماقت شون خیره میشی یا باهاشون میجنگی، کم کم این خشم و تلخی و تاریکی رو درون خودت هم بیدار میکنی. تو هم تبدیل میشی به یک آدم سمی. اینجاست که میتونی به توصیه یونگ عمل کنی و درون خودت رو جست و جو کنی. مثلا اگر یکنفر دروغ میگه و تو ناراحت میشی بخاطر اینه که خودت جایی دروغ گفتی و اینجوری میخوای فرافکنی کنی تا ذهنت آرام بگیره! یونگ خیلی روی این مسئله تاکید میکنه و نظرش هم این هست که میگه: “خیلی وقتها رفتارهای بدی که توی بقیه داریم میبینیم و آزارمون میده و رو مخمون میره رفتارهایی است که خودمون هم داریم انجامش میدیم، ولی با این روش خودمون رو توجیه میکنیم که ما اون کار رو انجام ندادیم.” پس وقتی انتظارمون رو صفر میکنیم ، شمشیر جنگیدن رو زمین میگذاریم و دیگه با هیولاها نمیجنگیم، از پرتگاه میایم عقب تر و نگاه رو می چرخونیم به درون خودمون؛ اینجا دیگه اون آدمها دشمن ما نیستند بلکه وزنههای یک باشگاه بدنسازی روانی هستند که دارن روح ما رو قویتر میکنند. ما میفهمیم که ایراد کارمون کجاست و بجای اینکه از اونها دلخور باشیم، خودمون رو ارتقا میدیم.
از نیچه و یونگ هم که عبور کنیم این قسمت چون ابزار اصلی ماست و روش تاکید دارم رو یکم وطنی میبرم جلو و با این شعر از مولانا شروعاش میکنم:
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید ندا ها را صدا
این ویدیو از مرحوم مشیری میتونه کمک کننده باشه:
سپنتا مینو در مقابل انگره مینو
و این آموزه از زرتشت هم میتونه چراغ راهی معتبر برای حتی امروز ما باشه که با خرد جمعی ما ایرانیها هم سازگاری بالایی داره. مفهوم سپنتا مینو و انگره مینو.
ذهنهای مجزا درون انسان:
سپنتا مینو -> ذهن بسط یافته و رو به گسترش (منِ برتر)
انگره مینو -> ذهن منقبض و محدود کننده (منِ کمتر)
سپنتا مینو: ذهنیتی که واقعیت درونی رو از دورن به بیرون پدید میاره.
انگره مینو: ذهنیتی که ویران میکنه، دست به خودتخریبی میزنه و همون ذهنی هست که باعث میشه تو مدام یک واقعیت تکراری و یه چرخه معیوب رو در زندگی تجربه کنی (مثل نشخوار فکری).
آیین زرتشتی به این باور داره که حالت سپنتا مینو یا منِ برتر در واقع وضعیتِ طبیعی و اولیۀ خود ماست؛ اما ما در طول زندگی، لایه به لایه شرطی شدن ها و مفهوم های محدود کننده رو روی اون تلمبار میکنیم.
برای مثال اگر به اخبار نگاه کنیم، تلاشش این هست که بیشتر کاستی ها و اخبار منفی رو منتشر کنه. چرا؟ چون آدم ترسیده و نا امید راحت تر کنترل میشه.
پنج حالت روحی که کسانی که ابزار کنترل رو در دست دارن، سعی میکنند ما رو در اونها نگه دارن وجود داره. (کتاب “قدرت در برابر اجبار” از دیوید هاوکینز) اونها رو بصورت پنج سطح از آگاهی بیان میکنه به نام Map of Consciousness ، در این دسته بندی از 0 تا 1000 وجود داره اما اکثریت در پایین دسته بندی گیر کرده اند. پنج فرکانسی (البته که با احتیاط از واژۀ فرکانس استفاده میکنم)، که ما رو داخلش اسیر کردن: غرور، ترس، خشم، حس گناه و شرم.
چیزی که جالبه این هست که هرکدوم از ما یه تریگر مخصوص درون خودمون برای فعال شدن اونها داریم.
وظیفۀ هر کدوم از ماست که این ماشههای فعال کنندۀ درونی خودمون رو بصورت یک ناظر بیرونی بتونیم شناسایی کنیم؛ اگر اونها شناسایی بشن بعد میتونیم اونها رو نظاره کنیم و تحت کنترل دربیاریم و خودمون رو ازشون جدا کنیم. اینها همون احساس های منقبض کننده ای هستند که ما رو در وضعیت فعلی نگه میدارن. تا حالا دقت کردی که وقتی حس ترس یا استرس داری وضعیت درونیت چطور میشه؟ دقیقا بدنت منقبض میشه، دیگه دلت نمیخواد خودت رو به دنیا نشون بدی و بزرگ بشی. فقط میخوای بری تو لاک خودت و عقب نشینی کنی. اون موقع دیگه انرژی برای انجام هیچ کاری نداری. در حالی که اگر حس کنی که ظرف وجودیت اینقدر پر و لبریزه که داره سرریز میکنه اونوقت میتونی ظرف دیگران رو هم پر کنی.
یک مثال خیلی واضح این میتونه باشه: زمانیکه ابرها رو از جلو خورشید کنار بزنی، نور خورشید خود به خود و بصورت ذاتی شروع به تابیدن آزادانه و بیدریغ میکنه، و این وضعیت طبیعی اون هست؛ درست مثل وضعیت پیشفرضِ وجودی ما که همون سپنتا مینو هست (همون خودِ برتر) اما ما در طول زندگی با شرطی شدنهای اجتماعی بزرگ میشیم. یاد میگیریم که فلان چیز خوبه، فلان چیز بده. توی این دنیای دو قطبی به شبکه های اجتماعی نگاه میکنیم، به آدمهای دور و برمون نگاه میکنیم و جامعه به ما یاد میده که از یه سری چیزها باید بترسیم و از یه سری چیزهای دیگه باید خجالت بکشیم و شرمنده باشیم. ما توسط ساختارهای قدرتمندی شرطی میشیم که از این به بعد اسم اونها رو میذاریم پاندولها. پاندولها میخوان تا ما رو توی این احساسهای سطح پایین نگه دارن تا بتونن راحت تر روی ما سوار بشن و ما رو کنترل کنند.
یوگی های باستان این مسئله رو چطور ممکن میساختن؟ اونها دو موجودیت تعریف میکنن بازیگر (character) و مشاهدهگر (observer). افکار میتونن تماشا بشن، احساسات میتونن حس بشن، یعنی یه ناظر وجود داره که میتونه حس شدن احساسات رو مشاهده کنه.
یه تغییر کوچک که میتونیم توی زندگی مون ایجاد کنیم این باید باشه: هروقت هرچیزی توی زندگیت ظاهر شد که خواست توجهت رو بدزده، مثلا یهو از یه موضوع ترسیدی یا دچار شک و تردیدی شدی، بجای دست و پا زدن برای اینکه غرق اون مسئله بشی و بخوای با منطق و دلیل تراشی ازش بیای بیرون، فرمون رو بچرخون. توجهت رو از اون چیز بیرونی بردار و بیار به درون؛ فقط تماشا کن. اون احساسی که توی بدنت بالا اومده رو تماشا کن. افکاری که دارن توی سرت چرخ میزنن رو تماشا کن؛ خیلی ساده از وضعیت واکنش نشون دادن شیفت کن به وضعیت تماشا کردن. اینجوریه که تو از معلول بودن سفر میکنی به سمت علت. تنها راهی که بتونی از معلول بودن تبدیل بشی به خود علت بودن اینه که دست از واکنش برداری و پیشقدم (pro-active) بشی.
مفهوم درون به بیرون که سپنتا مینو نمایندگی میکنه و همچنین مفهوم ناظر بودن بجای واکنشی بودن، اصلا مفاهیم دست کمی نیستند. مطمئن هستم که این دو، ذهنیت و ابزار خوبی میتونن باشن که با خردمندی رابطهای مستقیم دارن. برای بدست آوردن این دو اول نیاز هست که سعی کنیم در موارد مختلف ذهنیت سپنتا مینو رو ملکه ذهنیتی خودمون قرار بدیم و دوم اینکه از ابزار ناظر بودن بجای واکنش نشان دادن فوری استفاده کنیم که هر دو به عنوان مهارت فقط با تمرین و تکرار تقویت میشوند.
لینک ویدیو کامل از کانال بسیار آموزنده یوتیوب بنام “قدرت کلام” در رابطه با هنر توقع نداشتن